
مرد تيزرهاي تبليغاتي ،روزي نيست كه صداي او را از تلويزيون يا راديو نشنويم . روي بخش عمده اي از تبليغات صداي او را مي شنويم و هر يك متفاوت تر از ديگري . يك نفر پشت اين همه شخصيت ا و مرد تيزرهاست. از صبح تا شب صدايش را مي شنويد. بهانه اين گزارش البته اين بود كه مردي با اين همه مشغله چقدر درآمد دارد اگر يك نفر « نامبر وان» مي شود بي دليل نيست. با چشم خودمان ديديم كه ۲ دقيقه بيشتر طول نكشيد، گويندگي روي تبليغ نمايشگاه خريد بهاره و دريافت دستمزد هميشه مي گفتيم آنها معجزه مي كنند، تكيه كلام هايشان را با صداي خودشان تكرار مي كرديم و تا سالها سرگرمي حلقه دوستانه، تكرار آن تكيه كلام ها و اداهاي آنها بود. تكرار صداي مورچه خوار و مورچه اي كه هميشه دنبال هم بودند و بالاخره معلوم نمي شد كدام يك طعمه است و كدام يك شكارچي، صداي سرد شخصيت هاي شرور و صداي گرم لورل و هاردي، نورمن و جري لوييس، صداي صاف و محبت آميز پيرمردان نصيحت گر و صداي رسا و مبارزه طلبانه جنگجوها و قهرمان ها. هرچه بيشتر سعي مي كرديم ادايشان را دربياوريم بيشتر به نبوغ آنها پي مي برديم، بيشتر به عمق هنري پي مي برديم كه مي توانست شرارت، نجابت، مهرباني، نفرت يا بلاهت را به قابل لمس ترين لحن ممكن ادا كند. شايد به همين خاطر هم هست كه هميشه دوست داشتيم بدانيم چه چهره اي پشت صداي اين شخصيت هاست. حسين باغي مي گويد: «معجزه اي در كار نيست. در جواني فقط عشق و علاقه بود كه ما را به تمرين تقليد صدا وا مي داشت و حاصل اين تمرين هم آن صداها بود.» باغي يكي از صاحبان صداهاي ماندگار است. يكي از دوبلورهايي است كه به چهره هاي بازيگران سريال ها و كارتون ها شخصيت مي دهد. شخصيت هايي كه به واسطه صدايشان گاه به آنها علاقه مند و گاه از آنها متنفر مي شوي. او مي گويد: «از همان دوران تحصيل وقتي وارد مدرسه مي شدم بچه ها را دور خودم جمع مي كردم و برايشان تقليد صدا و ادابازي و تيپ سازي مي كردم. آن وقت ها بعضي از افراد فاميل ما، در برنامه هاي هنري و تئاتر و سينما فعاليت داشتند و وقتي من وارد كار هنري شدم آنها نقش استاد و پيشكسوت را برايم داشتند. » اما اين كار فقط به علاقه و تمرين نياز ندارد، كار دوبلور با صدا و كلمات است و هر چيزي كه با اينها ارتباط دارد بايد دوباره آموخته شود. باغي در نوجواني و بعد از آن به سراغ موسيقي رفت و دوره رديف خواني موسيقي كلاسيك را ديد. مدتي هم موسيقي پاپ را دنبال كرد. مي گويد: «يادم هست كه نوجوانان و جوانان، آن موقع از پدر و مادرشان دوچرخه مي خواستند اما من از پدرم ضبط صوت خواستم. پدرم برايم خريد و من با خوشحالي با آن صداي اساتيد بزرگي مثل مرحوم سارنگ و محتشم، اسطوره هاي بزرگ صدا و سينما را ضبط و بارها گوش مي كردم. به تكنيك و فن بيانشان دقت مي كردم و از آنها الگوبرداري مي كردم. حالا هم از پدرم ممنونم كه آرزوي آن روزهاي مرا برآورده كرد.» آن روزهايي كه مي گويد، روزهاي نوجواني اوست، روزهايي در سالهاي دهه چهل، روزهايي كه براي بسياري شايد خيلي دور باشد. باغي سال ۱۳۲۹ به دنيا آمده و بچه محلات خاني آباد و قنات آباد تهران است. باغي دوره ابتدايي را در دبستان شريعت گذراند، بعد به دبيرستان رازي رفت. بعد از ديپلم هم زبان فرانسه را در يك كالج زبان ياد گرفت. باغي با نت و موسيقي آشنا شد و زير و بم صدا را شناخت، اما جملاتي كه ادا مي كرد از كلمات و حروفي تشكيل شده بود كه اداي هركدام تكنيك خاصي داشت. به نظر او براي رسيدن به فن بيان و گويندگي بايد به ظرافت هاي احساس گوينده اي اصلي و تكنيك اش توجه كرد و تلفيق اين دو است كه به نتيجه خوشايندي مي رسد. مي گويد كسي كه مي خواهد گويندگي كند، بايد تلفظ الفبا را دوباره بياموزد و نحوه اداي حروف را اصلاح كند، لهجه اش را هنگام اداي حروف دخالت ندهد و آنقدر تمرين كند تا بداند كه چه حالت هاي خاصي موقع تلفظ حروف در مخرج است و در كجاي دهان و بيني مي پيچد. با اين توجه به حروف به كلمه مي رسيم و بعد هم به جمله. بايد بعد از تلفيق تكنيك بيان و احساس به متن هم توجه شود. گوينده بايد دقت كند كه اين متن كمدي است يا سياسي، موزيكال است يا تاريخي و با حس و حال همان موضوع، متن را بخواند.» با همين تمرين هاست كه دوبلوري مثل باغي هم براي فيلم هايي مثل بن هور و تاراس بولبا گويندگي كرده است و هم جاي چهاردست در كارتون نيك و نيكو، هم در سريال شينگن صحبت كرده است و هم در كارتون دور دنيا در هشتاد روز، در هركدام با حس و حال و جذابيت هاي خودشان؛ گويندگي تيزرهاي تبليغاتي هم كه جاي خودشان را داشته است. او كارش را با وسواس عجيبي دنبال مي كرده است و به قول خودش بعد از اجراي هر كار، واكنش بيننده ها را در صحنه هاي مختلف زيرنظر مي گرفته است. مي گويد در تبليغ يك نوع مارك ساعت به تيپ افراد مختلف دقت مي كردم كه چطور ساعت را به دست خود مي بندند. دقت مي كردم كه يك دكتر، يك كاسب يا يك شهروند عادي چطور ساعت را به دست خود مي بندد و با اين روان شناسي ساعت را تبليغ مي كردم.» دوبلورها و گوينده هاي موفق هم مثل صاحبان مشاغل ديگر كه با اهميت دادن به مسووليت شان در حرفه شان موفق مي شوند، بار مسووليت را روي دوش خود احساس مي كنند. باغي چه در گويندگي براي تبليغ كالاها و چه در پيش پرده خواني فيلم ها، بار اين مسووليت را روي دوش خود حس مي كرده است. او در پيش پرده خواني يا خواندن ماجراي فيلم هاي بزرگي چون بن هور و تاراس بولبا در همان فضايي قرار مي گرفت كه كارگردان و نويسنده و عوامل فيلم براي ايجادش تلاش كرده بودند. مي گويد: «من بايد براي محصولي گويندگي مي كردم كه شايد توليدش ۳ تا ۷ سال طول كشيده بود، واقعاً مسووليت سنگيني بود. او از حسن بيان پيش پرده يك اثر تاريخي كه بار اديبانه اي دارد صحبت مي كند و سنگيني مسووليت كار وقتي كه مي فهمي پيش پرده را فقط بايد پيش از اكران اول بخواند، بيشتر لمس مي شود. او هنوز با خاطرات اسپارتاكوس، بن هور و سپيددندان زندگي مي كند. از اين احساس مسووليت كه بگذريم تنوع گويندگي براي شخصيت هاي متفاوت هم براي خودش جذاب و گاهي شگفت انگيز است. باغي پيشتر آنونس هاي سينمايي و پيش پرده آثار ادبي و تاريخي را مي خوانده و تاريخ مردم و ايران باستان را. بعدها وارد گويندگي كارهاي انيميشن و كارتون شده و در كارتون هايي مثل دور دنيا در هشتاد روز به جاي ريگودون و در كارتون نيكو به جاي چهاردست گويندگي كرده است. در كارتون فوتباليست ها، گزارشگر فوتبال بوده و در فيلم هاي حلال و حرام و كنت مونت كريستو و جان ساكسون و دهها فيلم ديگر هم صحبت كرده است. سريال هاي جنگجويان كوهستان و شينگن هم از كارهاي ديگر اوست. اما حالا كار متفاوتي را دنبال مي كند. مي گويد: «به كار قبلي ام برگشته ام يعني گويندگي تيزرهاي تبليغاتي.» شگفتي كار گويندگي و دوبله وقتي به وضوح حس مي شود كه بداني گاهي يك گوينده در آن واحد به جاي چند شخصيت صحبت مي كند. باغي در تيزرهاي انيميشن راهنمايي و رانندگي به جاي «سيا»، «داوود خطر» و «هومن» صحبت مي كند و در آخر هم در نقش پليس وظيفه شناس كاراكترهاي خلافكار را نصيحت مي كند. او كه درحال حاضر كارش را روي تيزرهاي تبليغاتي متمركز كرده است، يادش مي آيد گويندگي اش در نقش بابا برقي، آقاي ايمني گاز و شخصيت «پاك يادت نره» خيلي ها را به تقليد صدايش وا داشته بود. باغي مي گويد كه وقتي گوينده از پشت آن ديوار شيشه اي گويندگي مي كند و متن را بارها به طور آزمايشي اجرا مي كند، چهره اش ديدني است. او مثل بازيگر بارها حس مي گيرد و با بياني متفاوت گويندگي مي كند تا به صداي اصلي و موردنظر برسند و آن وقت است كه صدابردار ضبط اصلي را شروع مي كند. اين شيوه همه دوبلورها و گوينده ها بوده است، حتي گوينده هايي كه باغي از آنها به عنوان اسطوره هاي گويندگي ياد مي كند، گوينده هايي مثل منوچهر اسماعيلي يا جليلوند. او صداهاي آنها را جاودانه مي داند و وقتي اين صفت را براي صداي او هم صادق مي دانيم با فروتني مي گويد من در اين حد نيستم. در آن حد بودن را چه كسي بايد تشخيص دهد؟ چه كسي بايد عشق او پشت اين كار را حس كند؟ اين عشق و احساس براي تمام بيننده ها و شنونده ها قابل حس و درك است. از مردم كوچه و خيابان گرفته تا دخترش كه تيزرهاي راهنمايي و رانندگي را دنبال مي كند منبع: دوبلورها و گويندگان ايراني

براي گفتو گو با او بهانهاي لازم نيست؛ كيكاووس پاكيده صاحب صدائي است كه هر روز ميشنويم و بسيار كم خود او را ديدهايم. شايد هم بسياري چهرة پاكيده را نميشناسند.
بسياري از تيزرهاي تلويزيوني و شخصيتهائي چون گروهبان بنت (شهر مرزي)، كارآگاه ركس، ند بلسينگ، كسلر (گيوم تل)، بابالنگ دراز، سائوسائو (سه برادر) و ... با صداي او جان گرفتهاند. او كه علاوه بر صدا پيشگي، شعر هم ميگويد (كتاب بانو، انتشارات كاروان)، قصه نيز مينويسد (كوچه بابل)، و از آن دسته آدمهاي خاصي است كه دربارة همه چيز ميتوان حرفهاي ويژهاي از او شنيد؛ حتا دربارة امضا:
آقاي پاكيده خودتان بگوئيد از كجا شروع كنيم؟ از دوبله، تيزر تلويزيوني، شعر، برنامة لذت نقاشي، سينما، تئاتر، يا ...
ـ واي! حقيقتش، نميدانم! از هر كدام كه گمان ميكنيد بهتر است؛ در سينما كه يك تجربه بيشتر نداشتم و حرفهاي نيستم. اخيراً با خانم تهمينة ميلاني، فيلم «زن زيادي» را كار كردم.
آخرين تجربةتان در زمينة تئاتر و تلويزيون چه بود؟
در زمينة دوبله، در فيلم هانري پنجم براي سينما چهار به جاي شاهزاده دوفن صحبت كردم، در جشنوارة فجر در دو نمايش تيغ كهنه و روزهاي زرد بازي داشتم كه دومي را ايوب آقاخاني كارگرداني كرده است. در تلهتئاتر «نگراسف» هم در خدمت آقاي رحمانيان بودم.
آقاي آقاخاني، بيشتر نمايشهاي راديوئي را كارگرداني ميكنند. شما بايد در اين زمينه هم با ايشان همكاري كرده باشيد. نه؟
ـ بله، ايشان برنامههاي راديوئي را هم كارگرداني ميكنند. من هم گاهي، خيلي كم در خدمت دوستانم
ـ بيشتر علي عمراني ـ در نمايشهاي راديوئي بازي كردهام.
گمان ميكنم اصليترين دلمشغولي شما دوبله باشد؟
بله، دوبلري حرفهايام كه بيشتر در دوبلة سريال و فيلم سينمائي شركت ميكنم. به سبب بضاعت كمي كه دارم كمتر در كارهاي انيميشني حضور داشتهام.
منظورتان از بضاعت كم چيست؟
براي دوبلة انيميشن، و «تيپ» ساختن به توانائي خاصي نياز است، بايد بتوان صدائي قابل قبول ارائه كرد كه هم در راستاي كار باشد، هم شاد؛ آزاردهنده نباشد، تكراري هم نباشد. بعضي از دوستان اين توانائي را دارند، بعضيها هم ندارند. من از دستة دومم.
اگر كسي بپرسد شغلتان چيست چه ميگوئيد؟
منظور از شغل اين است كه از چه راهي امرار معاش ميكنم، پس ميگويم دوبلرم.
چهطور وارد عالم دوبلاژ شديد؟
در حقيقت مردم مرا هل دادند. هر جا صحب ميكردم، ميپرسيدند قا شما گويندهايد؟ بعد كمكم كشيده شدم به اين سمت. من حتا نميدانستم در دوبلاژ چه بايد كرد و بعد دوبلور شدهام. هميشه همينطوري بوده؛ يعني چشم باز كردهام و ديدهام جائي هستم كه اصلاً به آن فكر نميكردم.
با اين حساب، از همان ابتدا بنوعي دوبلور بودهايد يا شايد هم شاعر؟!
ـ خيلي سال قبل از اين كه به هر كدام از اين هنرها روآورم، مينوشتم، از همان اوائل راه كه كمسن و سال بودم و براي مجلة سوره شعر ميفرستادم، وقتي شعرم چاپ ميشد، پرواز ميكردم، گمان ميكنم اول شعر بود كه بقيه را هم به دنبال خودش آورد؛ ولي اين كه از چه زماني آن حد به شعر نزديك شدم كه بشود اسمش را گذاشت شعر (به اين معني كه زير اين سنگ رطل گران ادبي، له نشود و فقط زخمي و مچاله شود) نميتوانم بگويم كي بود. آنقدر بطئي رخ داد و آن قدر مرا غافلگير كرد كه اصلاً نفهميدم كي اتفاق افتاد؛ شايد وقتي كه بسيار خستهاي ميآيد، درميزند، آرام وارد ميشود و توي دفترش خودش را پنهان ميكند و باز نميفهمي. بعد از يك سال ميفهمي كه او مدتهاست آمده؛ روزي كه نميدانيد كي بوده...
يكي از كارهاي خوبتان دوبلة برنامه لذت نقاشي است...
من باب راس را خيلي دوست دارم، او براحتي خيل بيشماري از انهايي را پاي تلويزيون نشانده و آرامش و عشق را به آنها تزريق كرده است كه حتا با نقاشي آشنائي ندارند. وقتي دوست بزرگوارم ـ آقاي گودرزي ـ از من خواستند دوبلة اين برنامه را انجام بدهم، ديدم بايد جاي هنرمندي حرف بزنم كه نيامده بگويد ببينيد من چه هنرمند بزرگي هستم، بلكه خواسته بخشي از عشق و آرامش را تقسيم كند و از اين تقسيم هدف بزرگي دارد كه به آن هم ميرسد. هر كسي اين برنامه را نگاه كند، فكر ميكند نقاشي كردن كار سادهاي است. خيليها بوم و رنگ ميخرند اما بعد از ده دقيقه ميبينند يك پالت پر از رنگ قهوهاي دارند، و نقاشي به اين سادگيها نيست كه باب راس جادوگري ميكند. آنها ديگر نميتوانند پاي تابلوهاي نقاشي راحت بايستند، حس احترام خاصي در آنها برانگيخته ميشود و در ضمن بين اين افراد چند نفري هم ميدرخشند؛ يعني ميفهمند مدتي طولاني نقاش بودهاند و خبر نداشتهاند.
وقتي كارم را شروع كردم، تلاش كردم مثل خود باب راس صحبت كنم، با همان افتادگي و صميميت، اگر از كارم اين حس به بيننده القا ميشد كه چه گويندة خوبي هستم، چه خوب حرف ميزنم يا چه عالي كارم را بلدم، همه چيز از دست ميرفت. شايد حس باب راس اين نبوده باشد ولي ديد من اين طور بود. به لحاظ فني هم كار سختي بود. اگر دقت كنيد اين برنامه انبوهي از واژههاي تكراري را با تصويري از رنگها و قلمموهاي تكراري نشان ميدهد كه اهدافي تكراري دارند؛ براي سرنرفتن حوصله مخاطب بايد تمهيد يا سياستي اتخاذ ميكردم. بنابراين از دانش و تجربهام كمك گرفتم و ضمن ديالوگهاي ترجمه شده چيزهائي را در راستاي همان ترجمهها و با توجه به حس باب راس (اگر چيزي را درشت كردهام دانهاش در باب راس وجود داشت) به كار اضافه كردم. اين كار را با كمك شناختي انجام دادم كه از خودم و مخاطب داشتم. چون من هم جزئي از جامعه و مخاطبان هستم.
پس براي انتقال درست حس تدبير خودتان را به كار ميگيريد؟
در لحظه، چارهاي ندارم جز اينكه خودم موضوع را ارزيابي كنم ولي به محض ورود به جامعه شروع ميكنم به دريافت و جذب چيزهائي كه در جامعه وجود دارد. از اين فضا خارج نشويم و برويم سراغ تيزرهاي تلويزيوني؛ به گمانم يكي در ميان با صداي شما ساخته شدهاند.
بخشي از كار من هم به تيزر اختصاص دارد. اين كار عرصهاي ديگر از هنر صداپيشگي است كه توانائيهاي خاصي براي آن بايد داشت. شما با يك جمله يا حتا يك حرف، بايد چيزي را بسازيد، پيريزي و تكميل كنيد كه مثلاً در لذت نقاشي نيم ساعت براي آن فرصت داريد من زماني به خاطر احساسي كودكانه كه ميگفت چون دوبلر حرفهاي هستي و كار هنري ميكني نبايد وارد كار تجاري شوي، اين كار را نميكردم، ولي پس از ورود به اين حيطه ديدم نه تنها بخشي از دانشم را خرج نميكنم بلكه به دانشم افزوده هم ميشود. بسته به كالائي كه تبليغ ميشود و چه جور تبليغي است و چه قشري بايد جذب آن بشود، كار ما فرق ميكند. مثلاً آقاي خسرو شاهي يك واژه در يك تيزر ميگويد و همة اتفاقات در همين يك واژه رخ ميدهد. براي اين كار بايد خيلي توانائي داشت.
آنها كه در عرصههاي مختلف هنري فعاليت ميكنند، معمولاً يك جمله، يك كلمه، يك اصطلاح، يك ايما يا اشاره، فرم يا مانند آن را به عنوان امضاي اثر در نظر ميگيرند، شما چهطور؟ شما هم امضا داريد؟
به اين فكر نكردهام كه امضاي كار من چيست؟ ... اگر هم باشد نميدانم، بايد بگردم و پيدايش كنم.
يعني گمان ميكنيد شايد امضائي داشته باشيد كه بايد آن را پيدا كرد؟
من اصلا معتقد نيستم كه اين طور آگاهانه بايد چيزي را در كار وارد كرد. معتقدم تا زماني كه پاي كار نشستهايد، هر دانشي ميتوانيد كسب كنيد، به محض شروع كار، حق نداريد از دانشتان استفاده كنيد، بلكه بايد از معرفتتان استفاده كنيد، دانشي كه تبديل به معرفت نشود، خطرناك است. در اثر هنري امضاي هر كسي بخشي از خرد اوست، و معرفت اوست كه در اثرش به جاي ميماند؛ من به كارم دقت نكردهام. شايد ديگران بايد چنين دقتي كنند و امضاي مرا پيدا كنند، كاش هم اين كار را نكنند، ترجيح ميدهم ندانم، چون ممكن است به خودم بگويم حتماً اين جمله يا شيوه را به عنوان امضا در كارم بياورم.
پس سعي ميكنيم امضاي شما را پيدا كنيم ولي به خودتان نگوئيم.
متشكرم. اگر اين مصاحبه قبل از سال نو چاپ شد حتماً سال نو را از قول من به مخاطبانتان تبريك بگوئيد. اميدوارم سال خوبي داشته باشيد.
منبع: انشارات سوره مهر
.jpg)
فهيمه راستكار ـ بازيگر تئاتر و تلويزيون، سينما و دوبلور معروف ـ در سال ۱۳۱۲ در تهران زاده شد. تحصيلاتش در زبان فرانسه تا ليسانس است. از سال ۱۳۲۸ تا ۱۳۴۲ را در ايتاليا به دوبله فيلم گذراند. در بازگشت به ايران مدتي را به فعاليت هاي تلويزيوني و دوبله گذراند و از سال ۱۳۵۲ با هنرنمايي در فيلم «مغول ها» بازي در فيلم هاي سينمايي را در پيش گرفت. از او كه اينك در كنار نجف دريابندري، مترجم پركار، زندگي را مي گذراند، افزون بر نوزده فيلم كوتاه و بلند سينمايي به بازار فيلم آمده. «خط پايان» (۱۳۶۴)، «اشتباه بزرگ» (۱۳۶۴)، «ترنج» (۱۳۶۵)، «مرغ همسايه» (۱۳۶۷)، «شير سنگي» (۱۳۶۵)، «جهيزيه براي رباب» (۱۳۶۶)، «محموله» (۱۳۶۶)، «عشق و مرگ» (۱۳۶۹)، «الو الو، من جوجوام» (۱۳۷۳)، «رواني» (۱۳۷۶)/، «زن شرقي» (۱۳۷۶) و ... وي در نهمين و شانزدهمين جشنواره فيلم فجر، نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن بود. گفتني است آخرين كار سينمايي وي بازي در فيلم «رازها»ي اعلامي است.
«در قديم محله معني داشت. ما بقال، بزاز و روضه خوان محله خودمان را داشتيم. محله و همسايه مفهوم داشت. در محله اگر كسي آش رشته مي پخت، حتماً براي همسايه ها و ديگران مي فرستاد. همان طور كه در تهران مرسوم بود كه كسي كه نان تازه مي خريد يا مثلاً خيارپوست مي كند به همه تعارف مي كرد، نان تازه گندم چون بويي داشت كه ممكن بود كسي دلش بخواهد يا مبادا زن آبستني بوي خيار و نان را بشنود. شما ممكن نبود از كنار كسي بگذريد و چيزي بخورد و بسم الله نگويد و تعارف نكند.»
اين جملات را كسي مي گويد كه نزديك به ۷۰ سال در تهران زندگي كرده است؛ محله، كوچه و همسايه را خوب مي شناسد؛ ارتباط عاطفي عميق با همه اينها دارد و الان در عمق صدا و نگاهش دردي را كه با از دست رفتن اين مفاهيم برايش ايجاد شده مي تواني حس كني. اين جملات را فهيمه راستكار، دو بلور و هنرپيشه باسابقه سينما، تئاتر و تلويزيون، مي گويد: كسي كه روحيه هنرمند و ذوق لطيفش به او كمك مي كند كه به مردم و محله با ديدي حساس و نكته سنج نگاه كند.
پاي درد دلش نشستيم و او هم ساعت ها از دغدغه هايش گفت، از چيزهايي كه مربوط به مردم و محله مي شد و آزارش مي داد. هرچه بود روي كاغذ آورديم تا شما هم بدانيد يك هنرمند حساس به محله و همسايه و كلاً جامعه نگاهش به چه چيزهايي معطوف است.
«من در تهران به دنيا آمده ام، پشت مسجد سپهسالار (مطهري) و مجلس شوراي ملي. جايي متولد شدم كه محله معروفي است و آدم هاي متناقضي در آن زندگي مي كردند. خانواده آقاي راشد (واعظ معروف)، آيت الله معلم و غفاري و سياوش كسرايي هم آنجا زندگي مي كردند. آنجا يك محله باز از لحاظ سياسي بود، به خاطر مسجدو مجلس.مجلس سه تا در داشت، يكي در بهارستان و دو در هم در كوچه ما باز مي شد. در كتابخانه مجلس روبروي كوچه ما بود. وقتي شلوغ مي شد، مثلاً ميتينگ يا دعوا بود، ما از نزديك شاهد همه چيز بوديم. يادم مي آيد زمان كودكي و نوجواني من جشن مشروطيت در مجلس برگزار مي شد. يكي از خاطرات پررنگ من مربوط مي شد به همان زمان. يادم هست آقايي از مجلس فرار كرد، آمد از پله هاي خانه ما كه از صبح تا شب درش باز بود، فرار كرد. تا مدت ها من فكر مي كردم او تيمورتاش است. يا خوب يادم مي آيد آن زمان برق كه مي رفت، از كتابخانه مجلس كسي را مي فرستادند منزل ما تا چراغ بگيرد براي كساني كه در آنجا مشغول مطالعه بودند. البته خواهرم آن زمان آنجا كار مي كرد.»
از مسجد آنجا چه خاطراتي داريد؟
حضور مسجد در آنجا حال و هواي ديگري به محله مي داد. بزرگترين روضه خواني ها در اين مسجد برگزار مي شد. تاسوعا و عاشورا نذري مي دادند، البته پس از مراسم سينه زني كه از بازار شروع و به مسجد سپهسالار براي نهار ختم مي شد. اتفاقات سياسي اي هم مي افتاد آنجا. مثلاً هژير در اين مسجد كشته شد يا اتفاقاتي از اين قبيل. ما شاهد عيني اين وقايع بوديم. چون خيلي شلوغ مي شد، نمي توانستند جلوي ما بچه ها را بگيرند. داستان هاي فراواني از ماجراهاي مشروطه به خاطرم مي آيد كه در واقع يادگارهاي پدرم بود كه براي ما نقل مي كرد و ما زير كرسي خوابمان مي برد. وقت شلوغي ها، من از وسط مجلس مي گذشتم، يعني از دري كه در كوچه مان بود رد مي شديم و از بهارستان بيرون مي آمديم.
راستي، اين را هم بگويم كه اولين ساعت شنواي مسجد متعلق به مسجد سپهسالار بود كه هر ربع ساعت زنگ مي زد. مسجد محله مان خيلي ساده و بي پيرايه بود، دقيقاً مثل خانه. آنجا كه مي رفتي، فضايش حس صميميت به تو مي داد. نه از سنگ و آجر گران قيمتي ساخته شده بود، نه فرش و چراغ آنچناني داشت. مردم آن قدر احساس امنيت مي كردند كه جسدهاي مردگان خود را از شب تا صبح آنجا مي گذاشتند.
از محله فعلي تان بگوييد.
[نيشخند مي زند] محله ما قرار بود از ميدان ونك تا پارك ملت فعلي تبديل به پارك شود ولي چندين مكان عمومي ساختند كه علت اصلي تراكم و ازدحام اينجا شد. اين شد كه پارك روز به روز كوچك تر شد. بيمارستان مادر، بيمارستان ارتش، بيمارستان سوانح و سوختگي، دبيرستان، هتل هيلتون، ساختمان تلويزيون و غيره را از محوطه پارك كسر كردند. بعد از ازدواج كه به اينجا آمديم، محله قبلي مان خيلي گران تر از محله فعلي بود، چون آنجا نزديك سرچشمه بود و اينجا بر بيابان! روبروي منزلمان بيمارستان رواني چهرازي و پشت خانه مان يك باغ وحش بود. آن وقت ها اينجا مغازه، دكان يا چيز ديگر نبود تا اينكه فروشگاه بزرگ ايران باز شد كه الان جام جم جايش را گرفته است.
آن زمان نه از جردن خبري بود، نه از بزرگراه مدرس. همه جا خاكي بود. ظاهراً اينجا محلي بود كه به آن مي گفتند محل آرامش. در هيچ كدام از كوچه ها بقالي نبود، نانوايي نبود و پول نفت كم كم داشت كار خودش را مي كرد.
چون بيمارستان رواني و باغ وحش اينجا بود، كمتر كسي براي خريد و سكونت به اين كوچه مراجعه مي كرد. بعد از انقلاب، ما زن هاي كوچه براي انتقال باغ وحش از اينجا اقدام كرديم. بوي نامطبوع و دردسرهاي زيادي داشت. نجف [دريابندري] به من مي گفت اين كار را نكنيد، باغ وحش و بيمارستان رواني خيلي بهتر از ساختمان هاي بلند است. آن موقع حرف نجف را نمي فهميديم، ولي الان كاملاً متوجه مفهوم حرفش شده ايم. آن موقع، اين حوالي تنها ساختمان بلند، ساختمان اسكان بود و يكي ديگر هم در جاده قديم بود كه در زمان طاغوت ساخته شده بود. جالب اينكه صاحب آن مورد خشم قرار گرفت، ولي الان اگر به همان ساختمان نگاه كنيد، انگار تو سري خورده است، ولي آن موقع آن قدر باشكوه بود كه به ساختمان «از كجا آورده اي؟» معروف شد! ما براي درس خواندن به الهيه مي رفتيم كه خلوت بود و پر از صداي آب و پرندگان.
الان از ساختمان اسكان به بالا ساختمان هاي بلند ديگر از شمار خارج شده.
بله، تازگي ها، تمام چنارهاي الهيه را بريده اند و جايش ساختمان بلند كاشته اند. در واقع جاده قديم از طريق جنگل و محوطه سبز به جاده وسطي وصل بود. مثلاً ما سيزده بدر به چيذر مي رفتيم يا دركه يا ونك. چه توت هايي داشت ونك!
بعضي از اقوام دربند خانه ييلاقي داشتند كه رفتن به آنجا بسيار مشكل بود. دو تا ماشين شورلت قديمي بود در توپخانه. مقداري از مسير را با آنها طي مي كرديم و بقيه راه را با الاغ يا قاطر مي رفتيم.
از كيفيت كار شهرداري رضايت داريد؟
ما در اين شهر پياده رو به معناي واقعي نداريم. ً مظاهر مدنيت كمرنگ است. مدنيت يعني اينكه كسي مزاحم ديگري نشود؛ يعني حالت معماري و شهرسازي به گونه اي باشد كه افراد شهر مزاحم هم نشوند. چند روز پيش خانم مسني را ديدم كه آسم داشت و مي خواست از خيابان رد شود اما نمي توانست، چون تمام ماشين ها كيپ هم ايستاده بودند؛ يك موتوري هم بود و مدام به اين خانم غر مي زد كه چرا راه را سد كرده اي؛ جوي خيابان هم پر از آب بود. حالا خواهش مي كنم آقاي شهردار منطقه من بگويند اين پيرزن با اين حال از كجاي خيابان رد شود؟ مردمي كه با چرخ خريد از بازار شهرداري مي آيند از پياده روهاي پله پله چطور بايد عبور كنند؟
من در اينجا مصداق كامل مثل «اين آدم پياده است،خيلي هم پياده هست» را واقعاً به چشم ديدم، يعني پياده آدم حساب نمي شود. در آلمان اگر كسي در زمستان جلوي خانه اي سربخورد و صدمه ببيند، بيمه پول او را نمي دهد و خسارت را بايد صاحب همان خانه بپردازد. در شهرسازي ايران اصلاً معلوم نيست شيب جلوي يك خانه چقدر بايد باشد يا مصالح چه بايد باشد. ما الان همسايه محترمي داريم كه آب باشد يا نباشد در زمستان وتابستان دم در خانه اش را مي شويد. موقع زمستان اين آب ها يخ مي بندد و باعث سر خوردن بچه هايي مي شود كه از مدرسه هاي اين كوچه بيرون مي آيند و مي خواهند از آنجا عبور كنند.
اولين اصل فرهنگ، يك كشور متمدن احترام به حقوق ديگران است. وقتي اين فرهنگ وجود ندارد، چطور من بايد انتظار داشته باشم كه مثلاً برچسبي در خانه ام نزنند يا چاله هاي شهر پرشود؟ ما يك تمدن ديرينه داريم كه آثارش فقط در كتاب ها مانده و ديگر اثري از آن نيست. خط هاي سفيد عابر پياده اگر رنگش نرفته باشد، آبرويش رفته، چون هيچ ماشيني رعايت پياده ها را نمي كند.
شهرداري براي ما شده آسفالت و بزرگراه، علامت هاي شهري، گرفتن عوارض و جمع كردن زباله ها. البته كار شهرداري خيلي خيلي سنگين است. وظيفه رسيدگي اصلاح اين موارد كار شهرداري است. چرا وقتي يك فرد مهم به مملكت وارد شود، كليد شهر را به او مي دهند اين نشانه اهميت شهر است. مي دانيد، در كشورهاي اروپايي و امريكايي چون مردمش كمتر از لحاظ اجتماعي و اقتصادي به شهرداري وابسته اند، محله تا محله اش فرق مي كند. مردم بيشتر روي پاي خودشان تكيه دارند.
شهرداري كارش كم نيست، كوچك هم نيست. شهرداري بايد سلامت باشد و اگر واقعاً سلامتي داشته باشد، يك ساختمان چند طبقه در سعادت آباد براحتي فرو نمي ريزد.
الان همه مردم محله شما را به عنوان يك هنرپيشه و دوبلور پرسابقه مي شناسند؟
بله، من را به اقتضاي شغلم، از لحاظ صدا و قيافه، مي شناسند، ولي شخصيتي مثل نجف به لحاظ فرهنگي آدم مهم تري است، در حالي كه چون تصويرش در رسانه هاي گروهي كم است و افراد كمي در قشر كتابخوان حرفه اي داريم، او را كمتر مي شناسند. در محله قديمي ما آقاي راشد زندگي مي كرد كه چون در راديو حرف مي زد و هر سال دعاي سال نو را مي خواند تنها فرد معمم محله بود، همه او را مي شناختند و به ايشان احترام مي گذاشتند.
رابطه تان با مردم و همسايه ها چطور است؟
من هميشه دوست دارم مردم را ببينم. اينجا زادگاه من است و در قبال اتفاقاتي كه مي افتد بسيار حساسم. البته بايد هم چنين باشد، چون حرفه من اين است. من آدم هايي را كه در كوچه مي بينم دوست دارم. اگر حادثه ناخوشايندي برايشان پيش بيايد، دوست دارم براي تك تك افراد بازگو كنم تا قضيه را حس كنند و دريابند.
من فكر مي كنم يك چيزي در ايران گم شده و آن معني شهر است و تفاوت ده و شهرستان و شهر. در قديم ارتباط ما با شهرستاني ها و روستايي ها مشخص بود. من يادم مي آيد وقتي از جايي رد مي شديم كه گندم درو مي كردند، حتماً خدا قوت مي گفتيم. در همين دور و برها كه به آن جوستان مي گفتند، به ما ياد داده بودند كه «خسته نباشيد» بگوييم و آنها هم يك دسته گندم بلند مي كردند و ما به آنها پول مي داديم.
تحصيلاتتان در زبان فرانسه به حرفه دوبلور و بازي شما چقدر كمك كرده؟
من زبان فرانسه را در مدرسه خواندم و زبان ايتاليايي را هم مي دانم، ولي به هر دو كاملاً مسلط نيستم. اين را هم بگويم كه هركسي وارد كار دوبلاژ مي شود بايد حتماً به يك زبان خارجي مسلط باشد.
آيا تا الان پيش آمده كه مردم صدايتان را بشناسند ولي خودتان را نه؟
[باخنده] بله، خيلي زياد. عجيب ترين خاطره من از اين مورد وقتي بود كه به فروشگاهي رفتم براي خريد. موقع حساب فقط گفتم: «متشكرم» اما خانم حسابدار برگشت با تعجب نگاهم كرد و گفت: شما دوبلور هستيد؟ با همين يك كلمه كه گفته بودم.
به نظر شما، دوبلاژ ايران الان چه وضعيتي دارد؟
براي كار دوبلاژ بايد مردم و فرهنگ مردم آن زباني را كه مي خواهد دوبله شود شناخت. اين كار جز با مطالعه فراوان ميسر نمي شود، بايد ديد تمثيل هاي هر مملكت روي چيست. مثلاً لوركا تمثيلاتش در ده است و مربوط مي شود به طبيعت. اين كار در ايران فقط از مرحوم حسين پناهي برمي آمد، چون روستايي بود و تمام حساسيت هايش روي چيزهاي روستايي بود. اين توجه او براي من خيلي زيبا بود. او هميشه مرا به ياد لوركا مي انداخت. الان شناخت از فرهنگ عامه خيلي كم و گاهي حتي اشتباه است. مقصر اصلي اين امر هم صدا و سيماست. ما مترجم و اديتور درست و حسابي نداريم. اين مترجم است كه بايد بفهمد فرق اصطلاحات مثلاً كشيش با يك مادر دهاتي چيست. ترجمه زبان هاي ايتاليايي و فرانسوي انگليسي با هم تفاوت زيادي دارد و همچنين فضاهايي را كه مي سازند. مثلاً انگليسي ها طنزي دارند كه اصلاً ما را به خنده نمي اندازد، چون با جديت آنها را مطرح مي كنند.
در اين چند سالي كه ساكن ايتاليا بوديد چه شباهت هايي بين فرهنگ مردم ايتاليا و ايران ديديد؟
آنها از ساير اروپايي ها مهربان تر، خونگرم تر و مهمان نوازترند و البته حقه بازتر. از همه اين جهات به ايراني ها نزديك هستند. چيزي كه در ايتاليا خيلي توجه مرا جلب كرد نزديكي فرهنگ و ادبيات پر از طنز ايتاليا با ادبيات فارسي است. به نظر من، مملكتي كه شعر و تاريخ و اصلاً فرهنگ وسيعي دارد اگر طنز نداشته باشد، بايد به آن شك كرد.
با كداميك از نقش هايي كه جاي آن دوبله كرده ايد ارتباط بيشتري داريد و آن را دوست داريد؟
يك دوبلور در يك نقش با هنرپيشه ارتباط برقرار مي كند به دلايل مختلف كه بيشتر حسي است. من به عنوان هنرپيشه با آنا مارياني ارتباط داشتم. از زيبايي آواگاردنر خوشم مي آمد، ولي بازي سيمون سيور را ترجيح مي دادم.
وقتي مدير دوبلاژ بوديد، چه كارهايي بايد انجام مي داديد؟
مدير دوبلاژ اگر مترجم خوب داشته باشد، خيلي كارش كم مي شود و گرنه خودش بايد تمام كلمات و جملات را اندازه لب كند كه به اين «سينك» كردن مي گويند. كار ديگري هست به اسم «ليپ سينك» كردن، يعني تنظيم دوبلر و چهره، انگار كه دارد فارسي حرف مي زند. اين كار بسيار مشكل است. هدايت ريتم گوينده و انتخاب صدا هم به عهده مدير دوبلاژ است.
محل تفريحتان در محله كجاست؟
برخلاف نجف كه براي تفريح به پارك ملت مي رود، من براي پياده روي آنجا مي روم. فكر مي كنم محل تفريح همه جا مي تواند باشد.
دوست داريد به عنوان فهيمه راستكار دوبلور و هنرپيشه شناخته شويد يا به عنوان همسر نجف دريا بندري؟
من هيچ وقت از اسم نجف براي شناخت خودم استفاده نكرده ام، چون فكر مي كنم سهم من از اسم او بيش از سهم باقي مردم نيست. اصلاً نمي خواهم از اين حد بيشتر شود. چند وقت پيش يك نفر كتابي از نجف چاپ كرده بود و اسم مرا هم در مقدمه به عنوان همسر وي آورده بود. خيلي از اين كار ناراحت شدم و گفتم اگر اين كتاب مال من بود، اسم نجف را پايين اسم من چاپ مي كرديد؟
باتوجه به اينكه دوبلور هستيد و به صداها خيلي حساس، وقتي اسم محله تان را مي آورند، چه صدايي برايتان تداعي مي شود؟
وقتي بيمارستان رواني كنارمان بود، سكوت برايم تداعي مي شد و يك رنگ تيره به ذهم مي آمد، چون وضعيت دردناك آنها را مي ديدم و از نزديك شاهد توهين به شخصيت تك تك آنها بودم. هنگامي هم كه با باغ وحش همسايه بوديم، صداي يك آهنگ هيجان انگيز برايم تداعي مي شد. گاهي به خانه مي آمديم و مي ديدم مار، ميمون يا گوزن و چيزهاي ديگر از باغ وحش فرار كرده اند و به خانه مان آمده اند.
منبع: دوبلورها و گويندگان ايراني و ایران تاتر

مرگ مارلون براندو را باور نكرده بود، همان طور كه خيلى وقت پيش ها مرگ «برت لنكستر» و «ريچارد برتن» را نپذيرفته بود، هميشه با خودش فكر مى كرد مگر مى شود مرگ به سراغ برت لنكستر با آن صورت و دندان هاى زيبايش بيايد. ولى وقتى خبر مرگش را شنيد، نصف روز گريان بوده، به قول خودش با آنها زندگى مى كرده مى گويد: وقتى قرار بود جاى ريچارد برتن صحبت كنم فيلم را خوب نگاه مى كردم و مثل او لباس مى پوشيدم جورى كه بچه هاى همكار وقتى مرا در استوديو با تيپ او مى ديدند به شوخى مى گفتند بفرماييد آقاى برتن! يا مثل مارلون براندو دنبال كاپشن هاى چرم مى افتادم و تا نمى خريدم آرام نمى شدم.
من عاشق حالت هاى پل نيومن در فيلم بيلياردباز بودم، چه خاطراتى كه نداشتم ولى سال ها گذشت و من به خاطر بچه ها يم و خانواده ام به مهاجرت رفتم و از سينما دور افتادم ديگر اينها را نديدم تا اين اواخر كه فيلم هاى جديد براندو را ديدم كه به چه روزى افتاده بود آن براندوى بارانداز تبديل به يك مرد چاق و بى حركت شده، اين مرد به كجا رسيد. از نظر خانواده به قول ما ايرانى ها عاقبت به خير نشد. دخترش خودكشى كرد. پسرش گرفتار شد. خودش هم گرفتار دادگاه هاى مالى. اين اواخر خيلى بد آورد كه حاضر شد در نقش هاى درجه دو بازى كند، مگر مى شد باور كنى مارلون براندو در فيلم امتياز زيردست رابرت دنيرو بازى كند. آن براندوى اتوبوسى به نام هوس، آن جوان عاصى و ناآرام و حالا با آرامش و نگاهى نافذ زيرسايه دنيرو بود، من نمى توانستم باور كنم.
فردين، بهروز وثوقى و ناصر ملك مطيعى را با صداى او خوب به خاطر سپرده اند و خود او نيز عقيده دارد تمام اين شخصيت ها قسمتى از وجود او هستند و با از دست رفتن هر يك از آنها انگار كه تكه اى از وجود او كنده مى شود. درباره مرگ مارلون براندو پرسيدم:
چند شب پيش داشتم فيلم امتياز را نگاه مى كردم و هر بار كه براندو را با آن تيپ عجيب و غريبش مى ديدم افسوس مى خوردم اينها هم از بازى روزگار است. روز بعد صبح داشتم وارد استوديو مى شدم ديدم دو نفر خبرنگار دم در استوديو ايستاده اند، پرسيدم چه فرمايشى داريد؟ گفتند مارلون براندو ديشب فوت كرده آمده ايم نظر شما را جويا شويم. ديگر چيزى نفهميدم، بدنم از كار افتاد واى براندو مرد انگار يك قسمت از بدنم جدا شد. تمام فيلم هاى بارانداز، دزيره، زنده باد زاپاتا از جلوى چشمانم رژه مى رفت.
از آن دو خبرنگار عذرخواهى كردم؛ حال درستى نداشتم به روزى بعد وعده دادم. آمدم دفترم روى صندلى ولو شدم، يكى ديگر از افسانه هايم گرفتار مرگ شده بود. چشمان نافذ او زير آن ابروان پرپشت جلوى چشمم بود. ياد زنده باد زاپاتا افتادم، آن جايى كه با كشاورزان مكزيكى به ديدن رئيس جمهور رفته بود و از او تقاضاى زمين مى كردند و رئيس جمهور قبول نمى كرد.
براندو با چشم هايش مى گفت، اين زمين ها را در آينده از تو خواهيم گرفت. اين از خصوصيات بازيگرى او بود با چشمانش انگار صد جمله ديالوگ مى گفت. ياد اين اواخر افتادم كه قرار بود فيلم زندگى اش براندو و براندو ساخته شود. نمى دانم تكميل شد يا نصفه كاره ماند. جليلوند چشمانش را بست ديگر نتوانست ادامه بدهد، مى خواستم بگويم كه اين فيلم ساخته شد و در يكى از صحنه ها براندو روى نوك قله هاى راكى ايستاده و دست هايش را به علامت پرواز باز كرده و عاقبت هم پريد ولى يادم رفت كه بگويم؛ جليلوند ادامه داد كه اين آخرى ها خيلى انتقاد مى كرد او صريح و بى پرده بود، حتى در مصاحبه اى با «لارى كينگ» معروف او را گرفتار كرد، از كليمى ها خيلى شاكى بود.
مى گفت اينها هاليوود و سينماى آمريكا را تسخير كرده اند و تمام اسكار ها را به هم قبيله اى هاى خود مى دهند. به قول معروف با آنها سرشاخ شد. با تمام اينها سينماى جهان يكى از غول هايش را از دست داد انگار همان لحظه آخر فيلم دزيره كه براندو مى خواست به سفرى نامعلوم برود و همه چيز برايش تمام شده بود.
• چنگيز جليلوند به روايت چنگيز جليلوند
اين چند خط را كه خوانديد بخشى از خواب زندگى اوست كه با صداست، انگار كه جاودانه شده يك بار كه صدايش را بشنوى گرفتار خاطرات نوستالژيك فيلمى مى شوى. در اين سن و سال هنوز صدايش باقى مانده، هنوز لحن صدايش روى نوار حافظه ها شنيده مى شود و تصوير تمام ستاره هاى تمام نشدنى سينما جلوى چشمانت رژه مى رود. بچه هاى هموطن وقتى در مهاجرت به او مى رسيدند تمام ديالوگ هايش را از حفظ مى گفتند طورى كه اشكش را درمى آوردند. و اين اواخر وقتى كه به كشور برگشت به دعوت بچه هاى دانشگاه پزشكى شيراز به آنجا رفت تا در برنامه مرورى بر آثار پل نيومن ميهمانشان باشد و با شنيدن ديالوگ هاى حفظ شده اش از زبان جوانان شيرازى بهت زده مانده بود.
كه فراموشش نكرده اند؛ چنگيز جليلوند از خودش مى گويد:
«من در سال ۱۳۱۶ در شيراز به دنيا آمدم و در سن ۷ سالگى به خاطر شغل پدرم كه مهندس اداره راه بود به تهران نقل مكان كرديم و در حوالى خيابان رى ساكن شديم. دوران مدرسه و دبيرستان را در همان منطقه بودم، يادم هست ناصر ملك مطيعى هم در همان دبيرستان كه من مى رفتم، درس خوانده بود. از همان دوران تحصيل در دبيرستان به تئاتر علاقه داشتم و چند نمايش هم اجرا كرديم.
و بعد ها توانستم به تئاتر باربد راه پيدا كنم. عاشق صحبت كردن بودم طورى كه ساعت ها براى يك جمع يا همان دانش آموزان صحبت مى كردم، براى همين دوست داشتم، دبير شوم و در بين دروس علاقه خاصى به تاريخ و جغرافيا داشتم و آرزو مى كردم روزى دبير تاريخ يا جغرافى بشوم، ولى قسمت چيز ديگرى بود.
جليلوند از رو ز هاى پايان دوره دبيرستان و ديپلم گرفتنش گفت، از شركت در كنكور دانشگاه و از قبولى اش در دو رشته كشاورزى و دبيرى هم گفت.
در همان رشته دبيرى مشغول به تحصيل مى شود به اميد اينكه در آينده دبير آموزش و پرورش شود، ولى هنوز از كشف صدايش و استعداد دوبله اش هيچى نگفته بود. وقتى اين را پرسيدم گفت: داستان از زمانى شروع شد كه در دوران تحصيل سال اول دانشگاه با عده اى از بچه هاى تئاتر تهران دوست شدم و پايم به محافل هنرى باز شد و روزى همان دوستان به من پيشنهاد كردند كه بيا در يك فيلم عربى كه در حال دوبله است يك نقشى را حرف بزن.
من اصلاً با استوديو دوبله آشنا نبودم و فيلم ها قبلاً در ايتاليا دوبله مى شد. كنجكاو شدم بروم استوديو دوبله را ببينم. استوديو را ديدم، ميكروفن ها و استوديوى ضبط و فيلم هاى هندى و عربى كه فارسى مى شدند همه چيز برايم جالب بود و در آن فيلم عربى نقش كوتاهى را حرف زدم و با همان دوستان به ديگر استوديو ها نيز سرك كشيدم تا اينكه شش ماه گذشت و من دوبلور شده بودم و همين باعث شد در سال دوم دانشگاه را رها كنم و به دوبله بچسبم. در عين اين يادآورى ها و گفت وگو ها فاش گفت كه پدرش با اين قضيه خيلى مخالف بود و خيلى سعى كرده جلوى او را بگيرد و منصرفش كند ولى نتوانسته بود. پدر هم ماشين كادوى قبولى دانشگاهش را از او گرفته بود. وقتى اولين دستمزد ۹۰۰ تومانى كه براى فيلم رودخانه ولگا، گرفت شيرين ترين پايان براى لحظات اضطراب بود.
در آن فيلم جاى دو نقش صحبت كرده بود ۶۰۰ تومان براى نقش اول و ۳۰۰ تومان براى نقش دوم. او در اين فيلم فقط كمى تن صدايش را تغيير داده بود و بابت غيبت هوشنگ كاظمى نقش دوم را گفته بود و باور نمى كرد اين مبلغ را در عرض سه، چهار روز حرف زدن بگيرد و به قول خودش با چند ديالوگ كوتاه شروع شد و تا جايى پيش رفت كه يكهو شد ريچارد برتن، پل نيومن، مارلون براندو، پيتر اتول.
از اساتيد دوران كاريش سئوال مى كنم با نيكى و فروتنى از مرحوم كسمايى، لطيف پور، رسول زاده، محمدعلى زرندى و خسروانى ياد مى كند و در ميان آنها به كار كسمايى خيلى احترام مى گذارد و در ادامه مى گويد: كسمايى از مديران دلسوز دوبله بود، خيلى سروكله مى زد تا از يك گوينده چندصدا و شخصيت بسازد و اين دلسوزى و پيگيريش هميشه براى من قابل احترام بوده و هست. چنگيز جليلوند دوبلور جوان و خوش صدا به دوران اوج پختگى رسيده بود، حالا ديگر مديريت دوبلاژ هم مى كرد و تمام رل هاى اول را صحبت مى كرد، با فيلم هاى مارلون براندو به اوج مى رسد و در بيليارد باز پل نيومن تا مرز انفجار پيش مى رود. تهيه كنندگان فيلمفارسى به دنبال او مى گشتند تا نقش اول فيلم هايشان را صحبت كند و همين باعث مى شود به جاى فردين در آقاى قرن بيستم صحبت كند و در گنج قارون به اوج برسد حالا ديگر همه چهره فردين را با صداى او مى شناختند.
اگر چه در اين ميان هم آواز هاى ايرج با آن عجين شده بود و نمى شد اين سه نفر را كه يك كاراكتر ساخته بودند از هم جدا كرد. او بعد ها به جاى بهروز وثوقى و ناصر ملك مطيعى نيز حرف زد گاهى هم ميهمان بهترين هاى ايرج قادرى شد. در باز و بسته مى شود يكى از كاركنان استوديو چاى مى آورد و مى رود از او درباره امكانات آن زمان استوديو هاى دوبله مى پرسم، مى گويد: امكانات دوبله فيلم در دهه ۴۰ ناچيز بود، من خودم بيشتر اوقات در استوديو دماوند بودم و شاهد بودم كه فيلم هاى مثلاً ۱۰۰ دقيقه اى در ۱۰ حلقه ۱۰ دقيقه اى براى دوبله مى آمد و مدير دوبلاژ اين حلقه ها را پشت موويلا مى گذاشت و تماشا مى كرد و متن آن را درمى آورد و براى ترجمه آماده مى كرد و بعد هم جمله بندى مى كرد و ديالوگ مى گذاشت كه با حركت لب ها هماهنگ باشد.
بعد هم نسبت به نقش ها دوبلور انتخاب مى شد و تمرين پشت تمرين تا زمان ضبط برسد و صدا را مى گرفتند و با افكت و ديگر صدا ها روى فيلم ميكس مى كردند و اين امكانات روز به روز بهتر شده و تا به امروز رسيده. آن زمان كار زياد بود و ما همزمان با هاليوود در اينجا فيلم اكران مى كرديم. يادم هست كه آن قدر گرفتار كار و دوبله بوديم و متن هاى سنگين دكتر فاستوس و آثار شكسپير كه دوستان مى گفتند جليلوند در فك هايش سوپاپ بسته، فك ها آن قدر بالا و پايين مى شد كه كسى لب و دهن ما را نمى ديد و سعى مى كرديم فيلم ها را سريع به اكران برسانيم، آن موقع فيلم ها مشترى دو بار يا سه بار برو داشتند، كل تهران ۵۰۰ هزار نفر جمعيت سينماروى دائمى داشت و تمام سينما چى ها سعى مى كردند به مرز يك ميليون تومان به بالا برسند و شايد در ظرف يك ماه با يك فيلم يا دو فيلم به اين مرز مى رسيدند.
حالا ديگر همه با صداى او آشنا بودند اين صدا در هر شكل و قيافه جذابيت خاص خودش را داشت همه آن را تعقيب مى كردند، وقتى از ميان بهترين نقش هايش پرسيدم همه را دوست داشت و همين دوباره باعث شد تا به مارلون براندو و پدر خوانده برسيم كه چرا اين فيلم را حرف نزده، ولى قبل از آن با يادآورى خاطره اى درباره اين فيلم علت حرف نزدن را مى گويد: يادم هست كه استوديو سازنده فيلم يك نماينده فرستاده بود تا دوبلور را انتخاب كند و دليل مى آورد كه لحن مارلون براندو در اين فيلم با تمام فيلم هايش فرق مى كند همان طور كه انتخاب اين هنرپيشه براى فيلم پدرخوانده نيز غير منتظره بوده چرا كه كارگردان دنبال بازيگر مى گشته و به توصيه مدير تهيه كه براندو را پيشنهاد داده بود، اعتنا نمى كرده و از آ ژانس هاى بازيگرى درخواست عكس هنرپيشه كرده بود. مارلون براندو نيز مانند نقش فيلم خودش را گريم مى كند و عكس مى گيرد و به صورت گمنام براى كارگردان ارسال مى كند. كاپولا با ديدن آن عكس در ميان عكس ها مى گويد اين همان پدر خوانده است و وقتى براندو را در حضورش مى بيند از تعجب جا مى خورد و ايمان مى آورد كه او چه قدرتى است.
به هر حال وقتى فيلم به ايران با نماينده آمد، قرار تست صدا گذاشتند كه من قبول نكردم و آخر سر مرحوم نوربخش حرف زد و من هم جاى جيمز كان در نقش سانى كورلئونه حرف زدم و بعد هم با وسوسه روبيك از عوامل فنى، ۱۰ دقيقه جاى براندو به طور آزمايشى در تنهايى خودم حرف زدم كه در آن موقع با حالتى عصبى و خش دار ديالوگ ها را با قدرت گفتم كه خود نماينده كمپانى پارامونت سازنده فيلم وقتى آن تكه ۱۰ دقيقه اى را ديد افسوس خورد و مرا به ناهار در رستورانى دعوت كرد و همان جا به من گفت تو صدايت هم رديف يول براينر و ريچارد برتن است. مى دانى كه اين صداها جزء ۱۰ صداى برتر دنيا هستند. اين حرف ها دردى را دوا نمى كرد چرا كه پدرخوانده از دست رفته بود و منى كه تمام نقش هاى براندو را حرف زده بودم در بهترين كارش محروم مانده بودم و شايد هم بعد از ديدن آن تكه توسط نماينده در دوبله مجدد حرف نمى زدم حتى اگر صد هزار دلار هم مى دادند.
جليلوند از صدايى مى گفت كه خلق شده تا تحسين شود و شايسته غرور بود و به فيلم هايى اشاره مى كرد كه نسبت به هر هنرپيشه احساس خاصى داشته و سر صحبت كردن هر كدام چه حسى مى گرفته و عجيب است كه اين حس را تا به اين سن هنوز حفظ كرده و صدا همان صدا است يا به قول دوستانش چنگيز جليلوند همان چنگيز جليلوند است، اگر چه سن و سالى از او گذشته باشد. از غيبت ۲۵ ساله و مهاجرتش مى گويد كه به خاطر بچه هايش كه در اروپا تحصيل مى كرده اند مجبور به ترك وطن شده تا آنها را سرپرستى كند و عجيب كه توانسته بود از عشق و حرفه اش دل بكند. بعد ها مسافر ينگه دنيا مى شود و در آن ديار به هر كارى دست مى زند تا بچه ها به سروسامان برسند. بعد از اين احساس مى كند كه بايد برگردد و به دل خودش و دوبله برسد.
به دعوت جعفرى مديريت استوديو قرن بيست و يكم برمى گردد و مديريت اين استوديو را مى پذيرد، اگر چه چنگيز جليلوند از انرژ هاى مثبت مى گفت، از اينكه بعد از عيد ۸۳ تا به حال ۶۰ فيلم هندى دوبله كرده اند. كارها خوب پيش مى رود و او اميدوار است كه در آ ينده از دوبله زياد خواهيم شنيد و آثارش نمود خواهد داشت. همچنين توانسته منوچهر اسماعيلى را نيز به كار برگرداند. آرزوى كار كردن با او را داشته و از كار آخرش گفت كه دوبله فيلم «بازى گوزن شمالى» بوده، فيلمى سرتاسر هيجان كه خيلى آن را پسنديده اند. معتقد است هاليوود در حال فلاش بك به عصر طلايى اش است و مى خواهد كلاسيك ها را دوباره سازى كند. دوست دارد گلادياتور را دوبله كند و به جاى راسل كرو حرف بزند. مى دانم كه بعد از رفتن من باز هم به ياد چشم هاى نافذ براندو زير آن ابروان پرپشت در فيلم زنده باد زاپاتا خواهد افتاد، چرا كه اين روز ها همه سراغش را از او مى گيرند و هيچ كس توجه نمى كند كه اين صدا در مرز هفتاد سالگى همان صداى دهه ۴۰ است.
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس فرهنگ و هنر - سينما
“چنگيز جليوند” يكي از صداهاي جاودانه در هنر - صنعت دوبلاژ ايران و از پيشكسوتان اين عرصه است كه تاكنون به جاي بازيگران مطرح بسياري در سينماي ايران و جهان صحبت كرده است.
جليلوند در گفتوگويي با خبرنگاران گروه هنري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، از وضعيت دوبله، زندگي و خاطرات خود سخن گفت .
او گفت: آن زمان وقتي فيلمي را دوبله ميكرديم يك ارتباطي بين من و كارگران بود و اصلا هنرپيشه نميآمد ببيند كه ما چكار ميكنيم و اصلا وقت اينكه بيايند سردوبلاژ را نداشتند و شايد هم فكر ميكردند بيايند برايشان افت دارد! چراكه نميتوانند به جاي خودشان صحبت كنند ولي مرحوم فردين معمولا در فيلمهايي كه خودش كارگردان بود ميآمد و يك نگاهي ميكرد.
وي اظهار داشت: فكر ميكنم يكي از قشنگترين كارهايي كه در سينما دوبله كردم فيلم طوقي ساخته علي حاتمي بود كه به جاي وثوقي و ملك مطيعي صحبت ميكردم و هر دو، صداهايي كاملا متفاوت داشتند. وقتي چيزي را به جاي وثوقي گفتم حالتي بين براندو و نيومن داشتيم كه كاملا روي صورت او مينشست. تقريبا 70 درصد فيلمهاي وثوقي را من صحبت كردم و بقيه را هم افرادي مثل منوچهر اسماعيلي و منوچهر زماني دوبله كردند.
وي يادآور شد وثوقي فقط در گوزنها و تنگسير بود كه به جاي خودش حرف زد.
وي تصريح كرد: بهروز وثوقي،مرحوم محمد علي فردين و ناصر ملكمطيعي سه تيپ مختلف بودند كه هر سه را دوست داشتيم، ولي جاي فردين خيلي راحت و حساس بودم و هميشه سعي ميكردم كار او متفاوت باشد. در آمريكا وقتي خبر فوتش را شنيدم گريهام گرفت. اما در حاليكه تمام تلويزيونهاي ايراني در اروپا و آمريكا من را دعوت كردند تا دربارهي صحبت كنم من جواب رد دادم و گفتم اگر فردين مرده من هم مردهام.
جليلوند به ايسنا گفت: سفر سنگ ساخته مسعود كيميائي آخرين فيلم تقريبا همزمان با انقلاب اسلامي بود كه مدير دوبلاژ بودم و به جاي سعيد راد صحبت كرد. غازهاي وحشي و شعله هم آخرين فيلمهاي خارجي بودند. يك فيلم هم از سيلوستر استالونه بود كه حتي آنونسش را گرفتيم اما فرصت نشد آنرا دوبله كنيم و ايران را ترك كردم.
وي علت ترك ايران را تحصيل فرزندانش خواند و گفت: بچههايم بيش از انقلاب در انگلستان درس ميخواندند و بايد برايشان پول ميفرستادم كه مشكل بود با مادرشان صحبت كردم و ديديم خودمان هم بايد بالاسرشان باشيم و اگر برگرديم به تحصيلشان لطمه ميخورد. همگي به آمريكا رفييم در آنجا مقيم شديم تا بچهها به سرانجامي برسند كه خوشبختانه الان هر سه فرزندم به وضعيت خيلي خوبي رسيدهاند.
در اين 24 سالي هم كه در خارج از كشور بودم حرفهاي داشتم كه اصلا ارتباطي با هنر نداشت.
جليلوند معتقد است: من عاشق كار دوبله بودم و عاشقانه اين كار را دوست داشتم و ترك كردنش هم مثل اين بود كه يك چيزي را كه به آن اعتقاد داشتم از بين رفته باشد و خيلي ناراحت بودم، يك وقت شغل، آدم را كنار ميگذارد و يك وقت خود آدم، شغل را كنار ميگذارد، من موقعي كه كنار رفتم هيچ عيب و ايراد و مسئله خاصي نداشتم و خودم شغلم را مجبور شدم كنار بگذارم.
وي اظهار داشت: با بازگشت به اينجا با فيلم “عصر روح” شروع كردم كه به جاي ليام نيسن حرف زدم، حتي فكر ميكردم نتوانم اين كار را انجام دهم ولي خوشبختانه گفتيم در فيلم بعدي هم به جاي جت لي صحبت كردم كه دست گرمي بود و چون ديالوگ كم داشت فقط ميخواستم راه بيافتم. الان حتي اگر يك ميليون هم بدهند اين كار را نميكنم. يك يا دو فيلمي كه مجبور شدم كار كنم فقط دليلش اين بود كه مجددا با حركات لب و دهن آشنا شوم. بعضيها ميگويند دوبله هنر نيست در صورتي كه اگر نبود همه ميتوانستند دوبله كنند. بعضيها هم ميگويند دوبله جنايت و خيانت است!. شما كه الان از “بيلياردباز پل نيومن خاطره داريد به راستي آيا اگر اين فيلم دوبله نميشد و شما آنرا ميديديد اينقدر از آن خاطره داشتيد؟ از هر كسي ميپرسيم ميگويند، ميگويند پل نيومن را به خاطر صدا و ديالوگي كه رويش بود دوست داريم همينطور مارلون برانو.
وي تصريح كرد: خيليها هم آمدند دوبله كردند رفتند ولي هيچ اسمي از آنها نيست.
وي درباره موسسه قرن 21 گفت: جعفري مدير اين موسسه واقعا عاشق سينما است اگر سينما 5 نفر مثل او را داشت متحول ميشد. به قول بعضيها او فقط دوست دارد هزينه كند تا فيلمها را به زبان فارسي ببيند!. من در اين موسسه مديريت داخلي استوديو را به عهده دارم و با اختيارتام كليه كارهاي يك فيلم به مسئوليت من انجام ميشود.
وي در پايان با مثبت ارزيابي كردن وضعيت فعلي دوبله در ايران گفت: الان وضعيت بد نيست و فكر ميكنم دارد بهتر ميشود.
وي در عين حال معتقد است: ديگر در ايران، از آن دوبلههاي درخشان و ماندگار خبري نيست. چون سينماي ما به لحاظ اكران و نمايش فيلمهاي مطرح خارجي درهاي خود را بر روي جهان خارج بسته است و اين اكران محدود فيلمهاي خارجي جوابگوي دوبله نيست.
وي افزود: زماني بهترين فيلمهاي جهان همزمان در سينماهاي ايران اكران ميشد. صدابرداري سرصحنه نيز در آن زمان رايج نبود اما الان وضعيت 180 درجه فرق كرده است.
جليلوند اظهار داشت: اما با تمامي اين شرايط از زمانيكه به ايران بازگشتهام برخلاف بسياري از دوستان و همكاران به آينده اين حرفه بسيار اميدوارم. جوانهاي بسيار مشتاق و مستعدي را ديدهام كه با اندكي مديريت و با گذشت مدت زماني ميتوانند بارقههايي از آن گذشته درخشان را تكرار كنند. اين جوانهاي مشتاق و بسيار مستعد احتياج به پشتيباني و حمايت دارند و با راهاندازي واحدهاي دوبلهي جديد ميتوان به آيندهاي كه به آن اشاره كردم نزديك شد.
اين دوبلور باسابقه ورود فيلمهاي مطرح خارجي به شبكهي ويديويي كشور و دوبله آنها را مثبت ارزيابي كرد و افزود: هر فيلم سينمايي فقط بر روي پرده سينماست كه معني ميدهد، اما براي جان بخشيدن دوباره به دوبله همين فيلمهاي ويديويي نيز آغاز مناسبي ميتوانند محسوب شوند. به عنوان مثال خود من هرچند كه بيش از 24 سال از ايران دور بودهام اما انگيزه و شوق فراواني براي فعاليت مجدد و احياي دوبله دارم.
وي در اشاره به كارهاي قابل توجه در اين زمينه به ايسنا گفت: يكي، فيلم بيمار انگليسي (آنتوني منگولا) است كه به جاي ويلم دافو صحبت كردهام و از آن هم بسيار راضي و خشنودم و ديگري فيلم كي پكس است كه به جاي كوين اسپيسي صحبت كردهام. فيلم فضاي بسيار خوبي دارد و جان ميداد براي دوبله!. از كارهاي آينده هم ميتوانم به فيلمهاي ترميناتور 3 (جاناتان ماستو - محصول 2003 آمريكا) و score امتياز اشاره كنم كه در اين آخري به احتمال فراوان به جاي مارلون براندو و رابرت دنيرو صحبت خواهم كرد.
جليلوند كه صدايش در طول سالهاي متمادي معرف و يادآور بسياري از ستارگان سينماي ايران و جهان بوده است تصريح كرد: من در آن زمان هميشه از صحبت كردن به جاي ريچارد برتون لذت ميبردم نمونه كامل كارم با برتون در فيلم چه كسي از ويرجينياوولف ميترسد؟ (مايك نيكولز) است.
وي يادآور شد: من حتي زمانيكه در آمريكا بودم در لحظات تنهايي صدا و نوار ريچارد برتون در اين فيلم را براي خودم ميگذاشتم و بارها به آن گوش ميدادم. به برت لنكستر نيز بسيار علاقه داشتم هم به خودش به عنوان يك بازيگر و شخصيتش. از ميان فيلمهاي لنكستر به حرفهايها (ريچارد بروكس) بسيار علاقهمندم به صورتي كه در زمان دوبلهي فيلم خانوادهام را نيز به استوديو بردم تا كارم را از نزديك ببينند.
چنگيز جليلوند كه به جاي بازيگران مطرح ديگري همچون پل نيومن و مارلون براندو صحبت كرده است گفت: من صحبت كردن به جاي پل نيومن را از فيلم كسي آن بالا مرا دوست دارد (رابرت وايز) شروع كردم و تا زمانيكه در سال 1358 از ايران رفتم تمامي فيلمهاي پل نيومن را دوبله كردم.
وي به ذكر خاطرهاي از يكي از كارهاي خود پرداخت و به ايسنا گفت: در آن زمان رايج بود كه نمايندهاي از سوي كمپاني سازنده هنگام دوبله فيلم معروفي به استوديوي دوبله ميفرستادند در هنگام دوبلهي پدر خوانده (فرانسيس فورد كاپولا) نماينده كمپاني نيز حضور داشت و زمانيكه من ديالوگهايي از براندو را در فيلم گفتم وي تا مدتي خيره به پرده نگاه كرد و آنگاه رييس استوديو را خطاب قرار داد و با صداي بلند گفت: اين فلان فلان شده كه خود براندوست، با براندو اصلا مو نميزند! و من كه از بد دهاني وي ناراحت شده بودم ديگر كار را قبول نكردم اما او زمانيكه از در استوديو خارج ميشد رو به من كرد و گفت: good like mr brando .
پس از رفتن وي، مدير استوديو كه امتناع مرا ديد خواست دستمزد مرا به دلار بدهم اما من نپذيرفتم. آنها بالاجبار از افراد بسياري تست گرفتند تا آقاي نوربخش با تاييد من به جاي مارلون براندو در نقش دون كورلئونه صحبت كرد.
چنگيز جليلوند گفت: در اين سالها هميشه دلم اينجا بود و دوست داشتم بيايم و حتي فقط يك رل كوچك بگويم. ريشه من در ايران است و هر چقدر آنجا در رفاه باشم غم دوري از وطن در دل من ميگذرد.
تا موقعيت پيدا شد برگشتم. حتي اگر سال قبل هم اين موقعيت پيش ميآمد برميگشتم. از طرف مديريت موسسه قرن 21 از من دعوت شد و خودم هم ديدم ديگر بچهها به من احتياجي ندارند الان هم مرتب در رفت و آمد هستم و به بچههايم سرميزنم .

فكر نمي كنم نيازي به معرفي اين عزيزان باشد . در برنامه هاي طنزي مثل تهران ساعت 20 كه حدود 6 سال پيش پخش مي شدو برنامه هاي نظير اون اكثرا با صدا و چهره اين دوبلورهاي تواناي ايرا ن آشنا هستند .
حسين عرفاني كه اونقدر جاي كاراكترهاي متفاوت صحبت كرده ، كه ادم نمي دونه كدوم رو بگه ، او هم يكي از دوبلورهايي است كه تن صدايش را براحتي عوض مي كند و به جاي كاراكترهاي مختلف صحبت مي كند . فكر كنم بهتر كارهاي اون رو به بخش هاي مختلفي تقسيم كنيم :
چهره هاي شاخص و مطرح سينماي جهان : همفري بوگارت ، اينقدر قوي و توانا به جاي اين هنر پيشه بزرگ تاريخ سينما حرف زده است ، كه صدايي غير از صداي او نمي توان براي بوگارت تصور كرد . كلارك گيبل در بردبادرفته ( رد باتلر ) : بنظر من كه گويش و تن صداي عرفاني واقعا فراتر از لحن و صداي خود گيبل مي باشد . صداي آرنولد و.....
چهره هاي كميك و طنز : ديدي ، در فيلم ديدي و ارثيه فاميلي (بيش از صد بار از تلويزيون پخش شده است ) بجاي هفت كاراكتر فيلم ايفاي نقش كرده و هر هفت كاراكتر رو عرفاني با صداي خودش صحبت كرده و البته در بقيه فيلم هاي ديدي نيز با همين دوبلور توانا بجاي وي سخن گفته . و باز هم گويش قوي و طنز گونه عرفاني رو بجاي كاراكتر ارنست در سالهاي اخير ديده ايم ، كه همين امر باعث جذابيت فيلمهاي ارنست در ايران گرديده است .
آنونس و تبليغات : صداي عرفاني روي تبليغ پنير كالبر هر روز شنيده مي شود و....
صداي اين زوج هنرمند در يكي از شاهكارهاي تاريخ سينما براي هميشه ثبت شده و براي همه سينما دوستان شناخته شده است ؛كازابلانكا ، ناظريان به زيبايي هر چه تمام تر به جاي اينگريد برگمن و عرفاني هم با صلابت فوق العاده صدايش به جاي بوگارت سخن گفته است .
چند ديالوگ با حسين عرفاني
صداي همفري بوگارت
اگر همفري بوگارت را بشناسيد و فيلم هاي معروف او مثل كازابلانكا را ديده باشيد، با صداي او آشنا هستيد. البته صداي خودش كه نه. صداي دوبلوري كه چنان باقيافه و نوع حرف زدن بوگارت جور است كه تصور بوگارت بدون اين صداي هميشگي ممكن نيست. دوبلور همفري بوگارت را مي شناسيد و چهره او را در برنامه هاي زيادي ديده ايد. همسرش هم در كار دوبله است و يك راهنمايي ديگر: نام همسر او شهلا ناظريان است. درست حدس زديد، حسين عرفاني.
حسين عرفاني در سال ۱۳۲۱ در محله سلسبيل تهران به دنيا آمده و در دوران دبيرستان هم كار تئاتر مي كرده. كار دوبله را هم از سال ۱۳۴۰ شروع كرده يعني در سن ۱۹ سالگي و در استوديو دماوند. دوراني كه به قول عرفاني هر كسي وارد كار هنر شد ماندگار شد: «در دهه چهل و پنجاه در تمام زمينه هاي هنري چه موسيقي چه نقاشي و چه دوبله هر كسي وارد شد ماندگار شد.»
اولين نقش ها را هم در «شبي در رم» و «پرفسور كم حافظه» گفته و البته نقش هاي كوچكي بودند تا اين كه كم كم عرفاني جاي خود را به عنوان يك گوينده حرفه اي باز كرد و با دوبله در فيلم هايي مثل «ويلون زن روي بام»، نقش هاي جدي تري را نصيب خود كرد. از كلارك گيبل در برباد رفته بگيريد تا همه فيلم هاي همفري بوگارت. البته او تنها در كار دوبله نماند و ديگر عرصه هاي هنري را هم تجربه كرد: «پرويزكاردان در استوديوي دوبله من را ديد و دعوت به بازيگري كرد و بعد در سريال تلخ و شيرين نقشي را به عهده گرفتم.» نقشي كه باعث شد او بازيگري را هم در كنار كار دوبله ادامه دهد و در سريال هايي مثل زيرگذر عمر و اين خانه دور است بازي كند. فعاليت او در دوبله ادامه يافت تا زمان انقلاب كه دوبله و سينما تقريبا به حالت تعطيل درآمد: «ما دوباره سراغ تئاتر رفتيم و دو سه سال كار تئاتر كرديم تا يواش يواش فيلم ساختن شروع شد و كار دوبله هم همينطور.»
عرفاني درباره فضاي آن دوران مي گويد: «بعد از انقلاب فضا تغييري نكرده بود. تلويزيون فعال شده بود و بيشتر كارها در تلويزيون انجام مي شدو منحصر به تلويزيون بوديم. البته الان وضعيت فرق كرده و با رونق فيلم هاي ويديويي فيلم هاي خوبي در حال دوبله است و دوبله دارد به جايگاه اصلي خود بر مي گردد.»
عرفاني جز دوبله و بازيگري، مجري گري را هم تجربه كرده اجراي او و شهلا ناظريان را در مسابقه تلاش يادتان هست؟ «تهيه كننده مسابقه تلاش، موسسه كلك خيال بود. آنها از من و خانم ناظريان دعوت كردند تا اجراي آن را به عهده بگيريم. البته اين مسابقه مجري هاي ديگري هم داشت (آقاي محب اهري و خانم منافي ظاهر، آقاي قصاب و خانم پوريامين) ولي مجري گري قسمت هاي آخر بر عهده ما بود.»
عرفاني درباره وضعيت دوبله در اين روزها مي گويد: «آن وقت ها آپارات ۳۵ بود و با انگشت مجبور بوديم سه دقيقه فيلم را عقب ببريم و خيلي زحمت داشت. ولي حالا كامپيوتري و ديجيتال شدن، كارها را راحت كرده و عمل سينك كردن لب ها به راحتي انجام مي شود.»
براي علاقه مندان كار دوبله هم هميشه درها باز است البته بايد: «استعداد و صداي خوبي داشته باشي تا بتواني از نردبان ترقي بالا بروي.»
به جز دوبله و بازيگري ومجري گري، عرفاني در كارهاي تبليغاتي هم گويندگي مي كند: «از اول انقلاب تك و توك كارهاي تبليغاتي را گويندگي مي كردم و الان هم به صورت حرفه اي آن را دنبال مي كنم.»
اين روزها دوبلورهايي مثل عرفاني هم سرشان خيلي شلوغ است چون هم موسسه هاي خصوصي و هم دولتي فيلم هاي خارجي زيادي را خريده اند كه بايد دوبله شود: «فيلم هايي مثل مردان سياهپوش ۲ و داستان هاي عامه پسند را در استوديوي دوبله تصوير دنياي هنر دوبله كرده ايم. بنياد فارابي هم حركت خوبي كرده و حدود ۳۰ الي ۳۵ فيلم خيلي خوب را خريده تا در سينماها پخش كند.»
حسين عرفاني كه به جاي توشيرو ميفونه در ريش قرمز، به جاي اورسن ولز در اتتلو، به جاي دي دي در سري فيلم هاي كمدي دي دي، در سريال هاي مدير كل و آقاي دغل و كلي فيلم ديگر حرف زده و از آقاي علي كسمايي و احمد رسول زاده به عنوان استادان خود يادمي كند،ازآن شخصيت هايي است كه صدايش حتما جزو صداهاي ماندگار ايران باقي خواهدماند.
وقتي صدايش را تلفني ميشنوم، ناگهان بهسالهاي دوري پرتاب ميشوم كه اين صدا درچهرههاي مختلف برايم حرف زده و بياختياريك شادي ناگفتني در دلم شروع به موج زدنميكند. شهلا ناظريان زن فعال و پرتلاش بخشدوبله ايران قرار مصاحبه خانوادگياش را درشبكه دو با ما ميگذارد.
بايد اعتراف كنم هنگامي كه وارد بخش دوبلهشبكه دوم ميشوم، از ديدن اين همه چهره آشناو ناآشنا در عين حال با صداهايي خاطرهانگيز و بهيادماندني به راستي گيج ميشوم وقتي با يكديگرحرف ميزنند، ناخودآگاه احساس ميكنمآدمهاي فيلمهاي خارجي از درون فيلمهايشانبيرون آمدهاند و همين جا كنار من در ايران ماننداعضاي يك خانواه مشغول گپ زدن با يكديگرشدهاند.
عرفاني، مقامي، خسروشاهي، قنبري، شايگان،والي زاده، ناظريان، مناني، گرايي، قطايي و... بانگاه كردن به اين پيشكسوتان و بزرگ مردان وزنان دوبله ايران با ظاهري متين، وزين، صميمي وتواضعي ناگفتني كه همگي در يك جا جمعشدهاند، حسي از غرور در زير پوستم ميدود. دركمال خوشرويي و صميميتي دور از انتظار ما را درجمعشان ميپذيرند.
شهلا ناظريان در سمت مدير دوبلاژ مشغولدوبله فيلمي است. هنگام ناهار و استراحت استاما او با آنكه مشغله فراواني دارد، همراه يك دنياخنده و مهرباني و لطف در اتاق دوبلاژ، پذيراي ماميشود. بانويي كه با مديريت و جديتي ستودنياز پس وظايف خطير دوبله، همسري و مادري بهخوبي برآمده است.
عرفاني همسر او با خوشرويي و تواضع دستيبرايمان بالا ميبرد كه يعني بعدا براي مصاحبهميآيم و ما را با خانم ناظريان تنها ميگذارد.خانوادهاي كه آوازه سبز محفلشان، ما را براي آنداشت تا با آنها مصاحبهاي داشته باشيم.
شهلا ناظريان
_ از چه سالي وارد كار گويندگي فيلم شديد؟
ناظريان: از دي ماه سال 1341.
_ چه سالي ازدواج كرديد و چگونه با هم آشناشديد؟
ناظريان: در سال 63 ازدواج كرديم و چون باهم همكار بوديم، به طبع در محيط دوبله با همآشنا شديم.
_ حدودا چند فيلم را گويندگي كردهايد و درچند فيلم مدير دوبلاژ بودهايد؟
ناظريان: نميدانم، شايد واقعا قابل شمارشنباشد; خيلي زياد. اما در مورد مدير دوبلاژي،حدود 10 يا 15 سال است كه در كنار گويندگيفيلم، مدير دوبلاژي هم ميكنم اما دوسالي هستكه به طور مداوم مدير دوبلاژ هستم. شايد 60 يا70 فيلم را مدير دوبلاژي كردهام; چه برايسازمان، چه براي رسانههاي تصويري و چه برايموسسات خصوصي.
_ در چه فيلمهايي به جاي شخصيتهاييصحبت كردهايد؟ (مكثي طولاني ميكند.چشمانش را ميبندد و با همان متانت و وقار فكرميكند و ميگويد
ناظريان: وا... از گذشتهها... به جاي خيلي ازشخصيتهاي بزرگ دنيا حرف زدهام; مثل:سوفيالورن، راكوئل ولش، في داناوي، كاتريناسپاك، كاترين راس، اليزابت تيلور و از كارهايجديد كه هم مدير دوبلاژ بودهام و هم گويندگيفيلم را برعهده داشتهام، «به خاطر عشق به آرون»و فيلم «بازگشت جوزي» و «دسته زنبورها» كه شماالان شاهد دوبله آن هستيد.
_ راست ميگويد; ما صحنههايي از فيلم راديديم و ميديدم كه با چه وسواسي گويندگانفيلمش را انتخاب ميكند و با صبر و حوصله نامتك تك گويندگان هر فيلمش را برايمان ميگويدو انصافا در تمامي فيلمهايش از دوبلورهايپيشكسوت در كنار بعضي دوبلورهاي جواناستفاده كرده است. لبخند از چهرهاش محونميشود. براي همين ميپرسم: شما بسيار خوشروو خوش اخلاق هستيد. آيا همسرتان حسنعرفاني هم مانند شما خوشرو هستند؟ (با لبخند)
ناظريان: بله، ايشان هم خوشرو هستند اماخب، بعضي مواقع هم نيستند; مانند خيلي ازآقايان
_ به چهره خستهاش نگاه ميكنم و ناخودآگاهميپرسم: هم شما كار ميكنيد هم آقاي عرفاني.وقتي خسته هستيد و از سركار به منزل ميرويد،آيا همسرتان در كارهاي منزل به شما كمكميكند؟(خنده)
ناظريان: نه، ايشان اصلا در خانه كمكنميكنند و تمامي كارهاي خانه به دوش خودمميباشد.
_ باورم نميشود ولي از گرمي صدايشميفهمم از اين وضعيت هم راضي است.ميپرسم: آيا كاركردن شما به عنوان يك همسر يامادر در خارج از خانه به زندگيتان لطمهاي واردكرده است؟
ناظريان: نه، اصلا; به هيچ عنوان. حتي زمانيكه در منزل فيلمهايم را سينك ميزنم و درحقيقت كارهاي مدير دوبلاژيام را انجامميدهم و تمام حواسم به اين كار است، در عينحال سعي ميكنم در كار منزل و حتي كارهايمربوط به افراد منزل هيچ خدشهاي وارد نشود وهر دو كارم را (هم كار دوبله و هم كار منزل) بهطور كامل انجام دهم. مطمئنم اگر از دخترم ياهمسرم هم بپرسيد، آنها نيز كاملا از من راضياند.
_ در مقام يك زن ميدانم كه چقدر كارها وانجام توامان آنها سخت است. وقتي دخترتانكوچك بود و شما هم مجبور بوديد كارتان راانجام دهيد، چه كسي از او مراقبت ميكرد؟
ناظريان: دخترم هميشه همراه ما بود، مهسا درهمه جا در دوبله، چه در تائتر و چه در موقعفيلمبرداري و حتي زماني كه تيزرهاي تبليغاتي راميگفتيم، همراه ما بود; چون او از همان كوچكيعاشق اين كار بود.
_ از دخترانتان بگوييد؟
ناظريان: من دو دختر دارم رستا و مهسا. رستا بههيچ عنوان به اين حرفه علاقه نداشت. الان همدكتراي تغذيه دارد اما مهسا اين حرفه و كلا هنر رادوست دارد و رشته دبيرستانياش هم هنر بودهاست. پيش دانشگاهي را تمام كرده و خود رابراي كنكور آماده ميكند.
_ براي آينده آنها چه تصميمي داريد؟
ناظريان: دختر بزرگم سالهاست ازدواجكرده و از پيش ما رفته و مهسا هم در 17 سالگيعقد كرده و الان 19 سالش است و دو ساله عقدكرده است ولي هنوز پيش ما هستند.
_ با تعجب ميگويم: باورم نميشود كه در اينسن كم ازدواج كرده باشد فكر ميكردم هنوزدختر خانه است و فكر و ذكرش كار و درس استولي مطمئنا الان ديگر خودش بايد برايزندگياش برنامهريزي كند.(ميخندد)
ناظريان: بله، بسيار زود ازدواج كرد. برايهمين آيندهاش نيز در دست خودش و همسرشميباشد و آنچه دوست دارند، انجام خواهندداد.
_ آيا زن و شوهر دو دبلور و ديگري همهستند كه مانند شما محفلي سبز در كنار هم داشتهباشند؟
ناظريان: بله، خسرو خسروشاهي و خانم ايشان.خانم كاتبي كه ما از ابتداي ورودمان به دوبله باهم دوستان صميمي بوديم و هستيم.
جلال مقامي و خانم رفعت هاشمپور، آقايعليرضا شايگان و همسر ايشان مريم نوريدرخشان، آقاي باشكندي و همسرشان خانم رزيتايار احمدي.
_ به غير از دوبله چه كارهاي هنري ديگريانجام ميدهيد؟
ناظريان: از زماني كه با آقاي عرفاني ازدواجكردم، كارهاي هنري ديگري غير دوبله هم انجامميدهم ولي تا قبل از آن فقط كارم گويندگي درفيلم بود. اما در مورد كارهاي هنري... وا...راستش تقريبا همه كارهاي اجرايي را انجامميدهم. در فيلم سينمايي «پر پرواز» بازي كردم.با همسرم در سريال هم بازي كردهايم كهمعروفترين آن سريال «اين خانه دوراست»بود.باز هم با هم فيلمسينمايي بازي كردهايم. درفيلمهاي خوش خيال و شمارش معكوس. تئاترهم بازي كردهام. شايد حدود 20 پيستداشتهام. مهسا هم حدود 5 يا 6 پيست داشته وعرفاني هم كه زياد تئاتر بازي كرده است.مجريگري هم كردهام و گوينده راديويي نيزبودهام.
_ آخرين كار تئاتري شما چي بود؟
ناظريان: ازدواج غيابي; كه من، عرفاني، مهسا وچند نفر ديگر در آن حضور داشتهاند. و يك تئاتربا آقاي نوذري داشتيم به اسم «توي اين خونه چهخبره؟» كه براي اولين بار 9 ماه روي صحنه بسيارموفق بود كه در آن آقاي هرندي، جاويدنيا، من،عرفاني و آقاي نوذري بازي كرديم.
_ از تيزرهاي تبليغاتي كه حرف زدهايد،تعدادي را نام ببريد.
ناظريان: تيرزهايم زياد است كه گاهي تنهابودم و گاهي با عرفاني. يكي را در حال حاضر بهخاطردارم و آن هم براي بانك مسكن بود كه منو عرفاني با هم در آن حرف زدهايم.
_ كدام يك از نقشهايتان را در گويندگيفيلمها بيشتر دوست داريد؟
ناظريان: اگر از هر دوبلور ديگري هم اينسوال را بكنيد، حتما ميگويد همه نقشهايش را.من هم همه نقشهايمرا دوست دارم; حتي درفيلمهاي درجه سه سعي كردهام به بهترين شكلممكن حسم را بگيرم و نقش مورد نظر را خوبحرف بزنم. و در اين راه از جان و دل مايهميگذارم. حتي در مقام مدير دوبلاژي اين گونهفيلمهايم تمام تلاشم را براي عالي بودن نتيجهدوبله به كار ميبرم; زيرا انجام هر كاري در دوبلهنشان دهنده نمودار كاري من است و من دوستدارم تمام كارهايم از عاليترين نمودار برخوردارباشد.
_ در اوقات فراغتتان چه كارهايي ميكنيد؟
ناظريان: من عاشق فيلم و عاشق كارم هستم. تاآنجا كه بتوانم، فيلم ميبينم و تا آنجا كه بتوانم،كتاب ميخوانم.
_ كار شما در مقام مدير دوبلاژ تا چه حدسخت است؟
به طور خيلي خيلي خلاصه تعريفي از كارم بايدبدهم. مدير دوبلاژ بايد جملات متن ترجمه شدهرا به اندازه لب و دهان هنرپيشه فيلم، كوتاه يا بلندبكند كه به اصطلاح به آن سينك كردن ميگويند;كه نه تنها من، همه مدير دوبلاژها اين كار را درمنزل انجام ميدهند و بعد در محيط دوبلاژ بايدحدود 20 الي 30 نفر را مديريت كنند. علاوهبراينكه بايد شعور و فهم و سواد و تخصص در اينكار داشته باشد، بايد مديريت هم داشته باشد و اگرمدير دوبلاژي در فيلم خودش گويندگي همبكند، ديگر كار واقعا مشكل ميشود. اين افرادعلاوه بر خصوصياتي كه ذكر كردم، بايد بسيار تيز وهوشيار هم باشند كه هم بتوانند نقش خودشان راخوب ايفا، هم بتوانند مديريت كنند و هم متوجهنقشگويي ساير همكاران باشند و با توجه به تجربهمن در همه امور اجرايي هنر، بايد بگويم مديردوبلاژي از همه سختتر است; چون هم هنراست و هم يك فن.
_ از مسئولين چه توقعي داريد؟
ناظريان: گرچه مسئولين هم حرفهايي دارندكه اگر پاي درد دل آنها بنشينيم، ميبينيم كه واقعاحق دارند. آنها هم بايد از جاهاي ديگر تامينشوند تا بتوانند رسيدگي بيشتري به ما بكنند. وليبه هر حال ما هم انتظار داريم تا حدي كه در توانآنهاست به ما رسيدگي كنند. راه را براي ما بيشترباز كنند، امكانات بيشتري در اختيار ما بگذارند،كمي هم دست مزدها را بالا ببرند. با توجه به تورمفعلي، بايد آنقدر مقدار كارمان را اضافه كنيم تابتوانيم يك زندگي معمولي را بچرخانيم. رسيدگيبه همه اين امور، خواست قلبي همهدوبلورهاست كه انشاءا... توجه كنند.
_ كلام آخري كه دوست داريد به مردمبگوييد؟
ناظريان: دعا ميكنم همه مردم موفق باشند;مخصوصا جوانها. من هميشه حامي جوانهاهستم. خودم دوتا دختر جوان دارم و ميدانمآينده اين كشور متعلق به جوانهاست و آنهاهستند كه بايد درست شكل بگيرند، موفق باشند،آينده ساز ايران باشند و... اميدوارم راههايدرست را در پيش بگيرند. درست است كه از پدرو مادرها سني گذشته اما خواهش ميكنم،خواهش ميكنم به نصايح پدر و مادرها گوشبدهند و از تجربه آنها استفاده كنند تا موفق باشند.آرزوي من سلامتي همه، موفقيت و داشتنكانوني سبز و گرم براي همه است.
حسين عرفاني: پاك يادت نره
حسين عرفاني به هيچ عنوان دوست ندارند بهسوالات به قول خودشان كليشهاي پاسخ دهند وهمين تعداد سوال را هم كه پاسخ دادند، با عجلهو سريع بود.
_ چند سالتونه؟
عرفاني: متولد 1321 و تحصيلاتم ديپلم است.از سال 40 وارد دوبله شدم و قبل از آن تئاتر كارميكردم. اولين جملهام در فيلم «كاري» بود كهلورانس الويسه بازي ميكرد. ميزدم به در وميگفتم: «خانم نمايش تا دو دقيقه ديگر شروعميشود».
_ به جاي چه شخصيتهاي معروفيگويندگي كردهايد؟
عرفاني: سري فيلمهاي كمدي به جاي«ديدي» حرف زدهام. تقريبا به جاي همههنرپيشهها حرف زدهام; مثل برباد رفته به جاي«كلارك گيبل»، تمام فيلمهاي آرنولد را حرفزدهام و در فيلم «انجمن نجيبزادگان عجيب» بهجاي شون كانري حرف زدهام.
_ آيا شخصيتها برروي رفتارتان تاثيرگذاشته است؟
عرفاني: نه، واقعا نه. وقتي به خانه برميگردم،شخصيتها هم برايم تمام ميشوند.
_ به غير از دوبله، چه كارهاي هنري ديگريانجام دادهايد؟
عرفاني: همه كار تئاتر، سينما، مجريگري دربرنامه مسابقه تلاش به اتفاق هسمرم و تيزرهايتبليغاتي كه آخرينش پاك يادت نره بود.
_ آيا در سمت مدير دوبلاژي هم كاركردهايد؟
عرفاني: بله، چند تايي بود.
_ در حال حاضر، حرفه اصلي شما چيست؟
عرفاني: دوبلوري حرفه اصلي من است.
_ هنگام فراغت دوست داريد چه كارهاييانجام دهيد؟
عرفاني: بيشتر مطالعه و ورزش و مسافرت هم،كمابيش.
_ رابطه دخترانتان با شما بهتر است يا بامادرشان؟
عرفاني: با مادرشان بسيار رابطه خوبي دارند.
_ براي جوانها چه توصيهاي داريد؟
عرفاني: بيشتر جوانها دوست دارند بهكارهاي هنري وارد شوند. حالا يا دوست دارندهنرپيشه با دوبلور يا مجري شوند اما بايد بسنجنداگر قرار است در هر كاري وارد شوند به نظر منبهتر است كمي فكر و انديشه داشته باشند و هر چهقدر آكادميكتر و با سوادتر باشند، بهتر است وترجيحا تحصيلات دانشگاهي داشته باشند.
مهسا عرفاني: صداي پدر و مادرم را دوستدارم
_ از بيوگرافي خودتان بگوييد؟
مهسا: 19 سال دارم، ديپلمه و متاهل هستم.
_ با تعجب ميگويم: و وقتي براي مصاحبهآمديم، فكر نميكرديم متاهل باشيد البتهمادرتان گفتند، ولي دوست داريم از زبانخودتان بشويم چطور شد اينقدر زود ازدواجكرديد؟ (با خندهاي شيرين ميگويد).
مهسا: خب فكر ميكنم همه چيز خيلي سريعپيش آمد اما در كل راضي هستم.
_ همسرتان هم دوبلور هستند؟
مهسا: نه. شغل آزاد دارد. در ارتباط با وسايلكامپيوتر.
_ وسايل كامپيوتر و دوبلوري خب كمي ازهم دور هستند. حالا به شغل شما علاقهمند هست؟
مهسا: بله، خيلي زياد. حتي در اين راه مرا ياريميكند. ميدانيد، منتقد بسيار خوبي برايكارهاي من است. مثلا وقتي كارهايم را ميبيند،ميگويد اينجا را خيلي خوب گفتي يا آنجا را بهتربود، اين جوري ميگفتي.
_ چه سالي ازدواج كرديد؟
مهسا: سال 81; يعني وقتي ديپلمم را گرفتم.شهريور عقد كرديم اما خانه مستقلي نگرفتيم و بامامان و بابا زندگي ميكنيم.
_ چرا مستقل نشديد؟
مهسا: بيشترين مسالهاي كه باعث شد ما با پدر ومادرم زندگي كنيم وابستگي شديد من به آنهاست.نميتوانم; يعني اصلا و ابدا نميتوانم دوريمادرم را تحمل كنم. براي همين با همسرم توافقكرديم كه اينكار را انجام دهيم.
_ توافق شما و همسرتان و تواضع و مهرباني وسهلگيري آقاي عرفاني و خانم ناظريان در اينرابطه باعث شده كه هم صاحب يك پسر خوبشدند (دامادش) و هم الگو و سرمشقي برايپدران و مادران ديگر باشند. تا در امر ازدواجدخترهايشان اين همه شرط و شروط نگذارند بااين اتفاق مطمئنم محفل شما سبزتر از هميشه شدهاست.
مهسا: بله، دقيقا همين طوره.
_ از چه زماني كار دوبله را آغاز كرديد؟
مهسا: از بچگي; زماني كه من سواد خواندن ونوشتن نداشتم، در گوش من جملات راميخواندند و من ميگفتم اما به طور جدي ازسال 80. اما قبل از آن، به شكل تفريحيگويندگي ميكردم.
_ يادتان هست اولين گويندگي كه انجامداديد، چه فيلمي بود؟
مهسا: بله، در فيلم مستاجر. بچه تهيه كننده درفيلم بازي كرده بود اما نتواسنت به جاي خودشحرف بزند. من خيلي كوچك بودم و داشتم بازيميكردم. در آن زمان ايرج طمهاسب مديردوبلاژ بود. براي همين گفت: به مهسا بگوييد بيايدو حرف بزند. آنقدر كوچك بودم كه قدم به ميزدوبلاژ نميرسيد. مرا روي ميز نشاندند و جملاترا در گوشم ميگفتند و من هم تكرار ميكردم وضبط ميشد.
از فيلمهايي كه گويندگي كردهايد براي مردمآشناست، بگوييد:
مهسا: در كارتون دي جوي مون به جاي ريكا،در كارتون فوتباليستها به جاي ايزاوا، درفيلمهاي سينمايي دوست من خرس، تك شاخ وسريال كبري 11 به جاي بچهها حرف ميزنم.
_ دوست داريد ادامه تحصيل كنيد يا فقط كار.
مهسا: هر دو با هم; هم درس، هم كار.
_ چرا دوبله را انتخاب كرديد؟
مهسا: فقط به خاطر علاقهام.
_ به غير از گويندگي در فيلمها، چه كار هنريديگري انجام ميدهيد؟
مهسا: به همراه مامان و بابا كار تئاتر انجامدادهام و تيزرهاي تبليغاتي را هم گويندگي كردمكه معروفترينش براي شير ميهن بود كه ميگفت:مامان، مامان بستنياش خوشمزه تره; كه آن راوقتي اول دبستان بودم گفتم. و از ديگر تيرزهايكه گفتهام: امرسان، قاليشويي جردن، ماكارونيسميرا (كه از راديو پخش ميشد و با پدرمگفتهام).
_ دوست داريد به جاي چه شخصيتهاييحرف بزنيد؟
مهسا: دوست دارم به جاي كسي حرف بزنم كههمسن خودم باشد; يعني يك دختر 19 ساله.مانند فيلم «پرستار جنايتكار» كه در آن فيلم بهجاي دكتر صحبت كردهام.
_ از صداي كدام دوبلور خوشتون ميآيد؟ باشيطنت و خوشحالي ميگويد:
مهسا: از صداي مامانم خيلي خوشم ميآيد.گرچه هيچ وقت به پاي ايشان نميرسم اما دوستدارم در دوبله مانند او بشوم. در بين صدايآقايان هم صداي پدرم را خيلي دوست دارم.
_ رشته دبيرستاني شما چه بود؟
مهسا: من در هنرستان سوره درس خواندم;چون به غير از دوبله به تئاتر نيز خيلي علاقهمندم ودوست دارم رشته دانشگاهيام نيز تئاتر باشد.
_ آيا وقت ميكرديد كه هم درس بخوانيد وهم كار گويندگي فيلم را داشته باشيد؟
مهسا: خيلي خيلي سخت بود. چون پس ازمدرسه به استوديو ميرفتم و تكاليفم را آنجا انجامميدادم. چون دير وقت به خانه ميرفتيم، ديگردر خانه وقتي براي درس خواندن نداشتم. تازه باهمه اين مشكلات، شاگرد اول هم ميشوم.
_ پدر و مادر شما افراد معروفي هستند،عكسالعمل دوستان شما يا همكلاسيهايتان دراين مورد چه بود؟
مهسا: برايشان جالب بود و معمولا سوالميكردند، كار دوبله چطوريه؟ ما هم دوستداريم دوبلور شويم، يا اينكه چه طوري ميشوددوبلور شد و از اين گونه سوالها. براي همين منتحقيقي از دوبله به همراه فيلم و گزارش تحقيقيتهيه كردم كه هم براي يكي از درسهايم استفادهشد و هم دوستانم چيزهاي زيادي از دوبله يادگرفتند.
_ اوقات فراغت را چه كار ميكنيد؟
مهسا: معمولا ندارم. اما قراره از فرصتياستفاده كنم تا خودم را براي كنكور آماده كنم.
خسرو خسروشاهي
صداي او بعنوان نقش آلن دلون ، يك صداي كاملا شناخته شده و معروف در سطح اجتماع است . صدايي كه آنقدر اثر گذار و زيبا است كه خيلي ها تلاش كرد تا گويشي مشابه وي داشته باشند و كار او را تقليد كنند .
مطمئنا محبوبيت آلن دلون در ايران مديون صدا و گويش اين مدير دوبلاژ تواناي سينماي ايران است .
مصاحبه اي كوتاه از ايشان :
خسرو خسروشاهي دوبلور قديمي سينما متولد سال ۱۳۲۰ است. او از حدود ده سال قبل همراه تعداد ديگري از همكاران خود در جشنواره فيلم كودكان و نوجوانان اصفهان، فيلم هاي خارجي را به صورت همزمان براي بچه ها دوبله مي كند و امسال هم همين كار را براي جشنواره انجام مي دهد. وقتي براي يك گفت وگوي كوتاه با او تماس گرفتيم، سخت مشغول كار جشنواره بود.
كار شما جذاب و در عين حال خيلي سخت است درباره كاري كه مي كنيد، چه حسي داريد؟
خب، اين احساس مسئوليتي است كه در مقابل كودكان و نوجوانان دارم. چند سال است كه اين كار را در جشنواره انجام مي دهم و تمام تلاشم اين است كه آنرا به بهترين نحو به ثمر برسانم.
از شكل برخورد كودكان و نوجوانان با كارتان بگوئيد.
بچه ها خيلي خوب استقبال مي كنند، هم از فيلم ها و هم از كار ما. وقتي بچه ها داخل سالن سينما مي شوند، جذاب و ديدني است. اين لحظه ها شادترين لحظه هاي زندگي آدم است. هيچ شادي با اين شادي قابل مقايسه نيست. در اين شرايط ارتباطي بين دو طرف برقرار مي شود كه شايد در هيچ كجاي ديگر نتوان آنرا به اين صورت برقرار كرد و به دست آورد.
آنان نكته هاي خاصي را به شما مي گويند؟
در لحظه هاي ديدار، بيشتر از هر چيز با بچه ها عكس هاي دسته جمعي مي گيريم، در اين عكس ها تعداد بچه ها به قدري زياد است كه من توي آنها گم شده ام. آنها نسبت به ما محبت خيلي زيادي دارند و همين محبت باعث مي شود تا آدم سعي كند تا جايي كه امكان دارد كار خودش را بهتر و بهتر انجام دهد.
پيشنهادي هم به شما مي دهند؟
متأسفانه به دليل كم بودن وقت، فرصت اين چيزها نيست و ما امكان آنرا پيدا نمي كنيم تا با آنها زياد حرف بزنيم. آنها مي آيند فيلم را تماشا مي كنند و خيلي سريع مي روند . فقط فرصت آنرا پيدا مي كنند كه فيلم را با دوبله ما ببينند.
پس برخورد نزديكي با خود نوجوانان نداريد؟
به اين مفهوم كه با هم بنشينيم و صحبت كنيم خير. اما اين برخورد را به صورت ديگري داشته و داريم. همين حسي كه از آنها در داخل سينما مي گيريم و اين حس به نوعي ديگر در داخل سينما جاري مي شود، نوعي برخورد نزديك است. ما به كمك همين حس است كه موفق مي شويم كارمان را خوب و دقيق انجام دهيم.
نكته اي كه لازم است در اينجا توضيح بدهم اين است كه ما در كل در دسترس بچه ها نيستيم و آن ها هم همينطور، در حقيقت، فرصتي پيش نمي آيد تا ما با هم صحبتي از نزديك داشته باشيم و آنها احتمالا پيشنهاد يا حرفي را با ما در ميان بگذارند. آنها بيشتر ما را تشويق مي كنند، تشويق هايي كه باعث دلگرمي ماست. نوجوان ها دور از دسترس ما هستند و برخورد ما با هم يك برخورد صد دقيقه اي در سينماست كه صداي ما عامل اصلي اين ارتباط مي شود.

يكي از اساتيد دوبله ، كه چهره و صداي ايشان براي هيچكس ناشناخته نيست . وي مدتها مجري برنامه ديدنيها بود ، و به همين خاطر چهره شناخته شده تري نسبت به ساير پيشكسوتان دوبله دارد .
وي به جاي كاراكترهاي بسياري سخن گفته و روزي نيست كه صداي او از تلويزيون به گوش نرسد ، ولي باز هم براي يادآوري ؛ در مجموعه هشدار براي كبري 11 صداي سمير ، صداي مقامي است .
( مطالب زير نقل از فروم گفتمان است )
ذكر چند نكته نيز در خصوص فعاليتهاي ايشان براي دوستان جالب خواهد بود:
۱-به نقل از خود ايشان : هوشنگ لطيف پور بيشترين سهم را در آموزش ايشان در عرصه دوبلاژ عهده دار بوده اند.
۲-اولين جملاتي كه ايشان در يك فيلم ادا كرده اند بجاي جوانكي بوده است كه چمدانهاي مسافرين را جابجا ميكرده: متشكرم. من وظفيه ام را انجام دادم. امر ديگري بود در خدمت شما خواهم بود.
۳-اولين گويش مهم ايشان در فيلم عروس فرانسوي بود كه در كنار مرحوم كاووس دوستدار(كه بجاي روبر حسين) صحبت ميكرد بجاي رقيب وي صحبت كرد. قابل ذكر است مديريت دوبلاژ اين فيلم بر عهده مرحوم هوشنگ بهشتي بوده است كه منصور علاقه خاصي به شخصيت و كارهاي ايشان دارد(روبر حسين بدجوري مرا بياد سريالي كه اين ايراني الاصل در فرانسه ساخت و بارها و بارها از تلوزيون ما پخش شد مي اندازد. سريال بينوايان با بازي لينو ونتورا و گويندگي خيره كننده اسماعيلي بجاي وي در نقش ژان وال ژان - شايد بهترين اقتباسي كه از اثر ويكتور هوگو صورت گرفته باشد)
۴-مشهورترين نقشهايي كه ايشان گفته اند عبارتند از :
جرج چاكريس در هلن قهرمان تروا
لزلي هاوارد در نسخه سينمايي(و نه ويديويي و عام) بر باد رفته
آل پاچينو در دوبله دوم پدرخوانده( كه مرحوم ايرج ناظريان بجاي براندو صحبت كرد)
آلن بيتس در دور از اجتماع خشمگين
داستين هافمن در دوبله دوم كابوي نيمه شب و فارغ التحصيل
ريچارد هريس در شورش در كشتي بونتي
اسكار ورنر در فارنهايت ۴۵۲
جرمي برت در سري دوم سريال شرلوك هلمز (پخش از شبكه دوم)-(سريهاي اول و سوم با گويندگي زند پخش گرديد)
و بي شمار نقش بجاي بازيگراني چون : رابرت ردفورد/عمر شريف/مايكل كين/ژان پل بلموندو/جرج سيگال/فرانكو نرو/راجندرا كومار/فرانسيس كاس/مارچلو ماسترياني و ....
نكته جالب آنكه در فيلمي چون شكست كه هم عمر شريف حضور داشت و هم بلوندو ايشان بجاي شريف و منوچهر زماني بجاي بلموندو صحبت كردند
۵- گويندگي ايشان در فيلمهايي چون دكتر ژيواگو و كابوي نيمه شب و باني و كلايد و غزل(ايراني) و چشمه عشاق(ايراني و بجاي ويگن) و در اپيزود سوم دستفروش(ايراني) و همينطور فيلم برنج خونين در حد بسيار خوبي است
۶-مقامي علاوه بر دوبله در بازيگري نيز فعاليت داشته است. اولين فيلمي كه وي بازي كرد با عنوان من مادرم ساخته فرج اله نسيميان در سال ۴۴(اگر اشتباه نكنم) بوده است. فيلمهاي بعدي وي عبارت بودند از : ايستگاه ترن و آلونك و گردباد زندگي و زنگ اول و راز گل شب بو و ...
۷- ايشان يك سريال با عنوان شبهاي اندلس نيز در در اواخر دهه ۱۳۳۰ بازي كرده اند
۸- ايشان بارها و بارها از بازي نكردن در فيلم پرستوها به لانه باز ميگردند اظهار ندامت كرده اند(نقشي كه قائم مقامي آنرا ايفا كرد)